تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان الحق ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
كن ز هست عارضى صرف نظر * بين چه ماند بعد از او باقى دگر بس دقيق است اندكى كن التفات * حق بود پاك از نشان ممكنات هستى حق نى كه با اشيا ، يكى است * بلكه اشيا جز نمودى هيچ نيست چون‌كه ظلمت نيست جز صرف عدم * نام شيئى نايد آنجا در قلم كرد زان تعبير هستى را بنور * تا كه هستىها نمايد در ظهور هرچه را آرى بادراك آن درست * هستيش مدرك شود اندر نخست گرچه از ادراك اين ادراك تو * غافلى كن غور تا يا بى نكو مىنمايد مخفى از فرط ظهور * هستى مطلق چو خود در ضوء و نور شمس وحدت شد فروزان بىحجاب * ليك بينى آنچه زو نور است و تاب از شجر بينى نمود و برگ و بر * غافل از آبى كه شد اصل شجر آب پنهان در وى از پيدائيست * ديد آن موقوف بر بينائى است اندكى گردد شجر بينى نكو * اصل آن آب است پيداتر از او
عرفان الحق ( فارسى ) — صفحة 144 | محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه / سيد عبد الله انتظام / احسان الله استخرى