او را و رشد مىدهد او را « 1 » و مهذّب مىكند اخلاق و اعمال را و مسدّد مىكند او را .
پس از اين جهت بود كه تشبيه كرد فكر را به آب ، و حكمت - وديعه كرده شده در قلبى كه خلق كرده شده است در او بالقوّه « 2 » - به زرع . پس گفت كه : « فهي ماء يسقى زرع الحكمة » ؛ به درستى كه آن حكمت نموّ مىكند به سبب آن فكر .
بدانكه اين فكر مىباشد از براى اهل بدايات ؛ و امّا متوسّطون ، پس به درستى كه ايشان فكر مىكنند در لطائف تجلّيات و واردات و احكام آن . « 3 »
و أمّا الفكرة في معاني الأعمال و الأحوال
فهي تسهّل سلوك طريق الحقيقة .
يعنى : بدانكه « فكرت در معانى اعمال و احوال « 4 » » مؤدّى مىباشد به سوى آنكه آن اعمال و احوال منّتهايى است از خداى تعالى بر او . زيرا كه دواعى باعثهء بر آن فكرت و اختيار آن بر وجهى كه سزاوار است ، يا از نزد خداى تعالى است ، يا از نزد او . پس اگر بوده باشد اوّل ، ثابت شده مطلوب ؛ و اگر بوده باشد ثانى ، پس حصول آن داعيه و اختيار يا به اختيار اوست يا به اختيار حقّ . پس يا تسلسل لازم مىآيد يا منتهى مىشود به اختيار حقّ ؛ و تسلسل باطل است ، پس ثابت شد آنكه بوده باشد به اختيار حقّ .
و اختيار ، انضمام اراده است به قدرت . پس اعمال نمىباشد مگر به قدرت خداى تعالى و ارادهء او .
و يقين در اين مقام توحيد افعال است ، و صحّت مقام توكّل به فناى « 5 » افعال عبد
هامش
( 1 ) . اصل : - و رشد مىدهد او را .
( 2 ) . اصل : قوّت .
( 3 ) . « و فناى در توحيد از اوصاف اهل نهايت است ؛ و فوق آن نهايت ديگرى است ؛ و اين مراتب صعودى تا بىنهايت ادامه دارد » . ر . ك : شرح عفيف الدين التلمسانى على منازل السائرين ، ص 83 .
( 4 ) . ك : - و احوال .
( 5 ) . اصل : و صحّت مقام توكّل در اينجا . در حاشيه كلمهء « اينجا » با « انجاء » اصلاح شده است .