و قد أجبت في سالف الزمان سائلا سألني عن توحيد الصوفية بهذه القوافي الثلاث « 1 » ( شعر « 2 » ) :
ما وحّد الواحد من واحد * إذ كلّ من وحّده جاحد
توحيد من ينطق عن نعته * عارية أبطلها الواحد
توحيده إيّاه توحيده * و نعت من ينعته لاحد
يعنى : « توحيد نكرده است » حقّتعالى را - حقّ توحيد ذاتى او - احدى . « زيرا كه هركسى كه توحيد كرد او را » ثابت كرد فعل و رسم خود را به توحيد او ؛ پس بتحقيق كه جحد و انكار نموده است او را به اثبات غير . زيرا كه توحيد نيست مگر به فناى رسوم و آثار كلّ او .
( و ) « توحيد كسى كه نطق مىكند از نعت او عاريه است ( كه باطن گردانيده است او را واحد . » ) زيرا كه نعتى نيست در حضرت احديت و نه نطقى و نه رسمى از براى چيزى ؛ و نطق و نعت اقتضا مىكنند « 3 » رسم را ، و هر چيزى كه شمّ كرده مىشود از او رايحهء وجود ، پس او از براى « 4 » حقّ است ، عاريه « 5 » است نزد او غير ؛ پس واجب است بر او ردّ آن عاريه به مالك او تا صحيح باشد توحيد و باقى بماند حقّ واحد احد .
پس از اين جهت است كه باطل گردانيده است واحد حقيقى اين عاريه را كه او اين توحيد است با بقاى رسم غير . پس به درستى كه او باطل است در نفس خود در حضرت احديت .
( و ) « توحيد حقّ خود را توحيد اوست ؛ » يعنى توحيد حقّ ذات خود را به ذات خود ، او توحيد حقيقى است .
« و نعت كسى كه نعت مىكند او را لاحد است ؛ » يعنى وصفى كه وصف مىكند
هامش
( 1 ) . اصل : + فقلت .
( 2 ) . ك : - شعر .
( 3 ) . اصل : مىكند .
( 4 ) . اصل : - از براى .
( 5 ) . اصل : معدوم .