و در حال بقا ردّ كرده شدهاند به سوى خلق ، باقىاند به او ؛ پس شناختند آنكه حضرت احديت نيست نعتى از براى او ، و هرگاه منعوت به شود ، پس او حضرت واحديت است . پس لال گردانيده است ايشان را خداى تعالى از نعت خود - نه به معنى آنكه ايشان مىشناسند نعت او را ، پس منع كرده است ايشان را از تكلّم به او - بلكه از براى آنكه ايشان شناختهاند آنكه حضرت نعوت تحت مقام جمع است . « 1 »
و همچنين است معنى قول او كه : « و أعجزهم عن بثّه » يعنى از اظهار اين لايح و اخبار به او ؛ چرا كه او قبول نمىكند اخبار از او را ، چنان كه نعت را .
و الذي يشار به إليه على ألسن المشيرين : إنّه إسقاط الحدث و إثبات القدم ؛ على أنّ هذا « 2 » الرمز في ذلك التوحيد علّة ، لا يصحّ ذلك التوحيد إلّا بإسقاطه .
( و قوله : ) « و الذى يشار به إليه » مبتداست ، خبرش قول اوست كه : « إنّه إسقاط الحدث » ؛ يعنى نيكوترين چيزى كه اشارت كرده مىشود به او به سوى اين توحيد و لطيفترين او اين اسم مرموز است ، با آنكه اين رمز در اين توحيد « علّتى است كه صحيح نيست اين توحيد مگر به اسقاط او . » پس به درستى كه حدث هميشه ساقط است ، و به درستى كه قدم هميشه ثابت است ؛ پس چيست معنى اسقاط آن و اثبات اين ؟ و كيست ساقطكننده و ثابتشونده ؟ و نيست در آنجا مگر وجه حقّتعالى .
پس اين علّت است ، و اين گروه گمان بردهاند آنكه ايشان بتحقيق كه تحصيل كردهاند تعريف او را ، و حال آنكه نيستند ايشان در حاصلى .
هامش
( 1 ) . ك : + فهو كقوله : على لا حب لا يهتدى به مناره .
( 2 ) . اصل : - هذا .