« آن است كه مشاهده نكنى در توحيد دليلى را . » پس بايد كه بوده باشد توحيد نزد تو جلىتر از هر دليلى ؛ پس به درستى كه نور حقّ درك كرده نمىشود از جهت شدّت او و قوّت نوريت او ، چنان كه گفته شده است ( شعر ) :
خفىّ لإفراط الظهور تعرّضت * لإدراكه أبصار قوم أخافش « 1 »
« و نه در توكّل سببى را ؛ » يعنى و آنكه مشاهده نكنى در توكّل سببى را ، از براى قوّت يقين تو در آنكه مؤثّرى نيست مگر خداى تعالى ، و رؤيت تو افعال همه را از او ؛ پس متلاشى و فانى مىشود اسباب در مسبّب در شهود تو ، از جهت شهود تو تأثير را از او ، نه از سبب .
« و نه از براى نجات وسيلهاى را . » يعنى آنكه مشاهده نكنى از براى نجات از عذاب و عقوبت و طرد ، وسيلهاى را از اعمال صالحه و حسنات .
فتكون مشاهدا سبق الحقّ بحكمه و علمه ، و وضعه الأشياء مواضعها ، و تعليقه إيّاها بأحايينها ، و إخفائه إيّاها في رسومها ، و تحقّق معرفة العلل ، و تسلك سبيل إسقاط الحدث .
هذا توحيد الخاصّة الذي يصحّ بعلم الفناء ، و يصفو في علم الجمع ، و يجذب إلى توحيد أرباب الجمع .
يعنى : پس مىباشى تو مشاهدهكننده آنكه حقّتعالى سابق است به حكم خود بر اشيا به چيزى كه اشيا بر آن چيزند در ازل ، پس نمىباشد اشيا مگر چنان كه حكم كرده است خداى تعالى به او ؛ و همچنين است سبق او به علم او و تقدير او اشيا را بر چيزى كه اشيا بر آن چيزند ؛ و حكم خداى تعالى بر اشيا تابع است از براى علم او ؛ پس مىباشد اشيا بر مقتضاى علم سابق و قضائش .
« و وضع او اشيا را « 2 » در مواضع خودشان ؛ » يعنى پس مىباشى تو مشاهدهكننده
هامش
( 1 ) . جامع الأسرار ، ص 196 و 258 .
( 2 ) . اصل : - بر مقتضاى . . . اشيا را .