از براى وضع خداى تعالى هر چيزى را در موضع خود به تقدير و حكمت خود در ازل ؛ پس قرار نمىگيرد اشيا بعد از وجود مگر جايى كه وضع كرده است خداى تعالى او را .
و همچنين مشاهده مىكنى « تعليق خداى تعالى اشيا را به اوقات خودشان . » پس واقع نمىشود اشيا مگر در وقتى كه تقدير كرده است وقوع اشيا را در آن وقت .
« و اخفاى او اشيا را در رسوم اشيا ؛ » يعنى : و مىباشى تو مشاهدهكننده سبق حقّ را به اخفاى او اشيا را در رسوم اشيا از اعين محجوبين ؛ پس به درستى كه محجوبين نمىبينند كه اشيا به فعل حقّ و حكم او و تقدير اوست در قضاى سابق ، جارى شونده بر مجراى خودشان ؛ پس منسوب مىكنند اشيا را به سوى اسباب و مقتضيات رسوم خلقيه و طبايع و اوقات خودشان . پس مىگردانند از براى هر تغيّر « 1 » حالى از احوال اشيا سببى ؛ پس « 2 » محتجب مىشوند به اشيا از تصريف الهى و تقدير ازلى ؛ و اين است اخفاى اشيا در رسوم .
و قوله : « و تحقّق » عطف است بر « فتكون » يعنى : مىباشى مشاهدهكننده و « متحقّق مىكنى معرفت علل را » و او وسايط و اسناد احوال علل است به سوى ما سواى خداى تعالى از اسباب و رسوم خلقيه از طبايع و اختيار خلق و ارادهء ايشان و قدرت ايشان ، به سوى حركات افلاك و اوضاع كواكب و امثال اينها ؛ و كلّ اينها علل است ، محتجب مىشود به او اهل عادات از خداى تعالى وحده و توحيد او .
و امّا عرفاى موحّدون : پس ايشان مىشناسند اين علل را ، و ساقط مىكنند حدث را ، و سلوك مىكنند سبيل علم قدم را به اسقاط حدث ؛ پس نمىبينند مگر سابقهء حكم ازل را ؛ پس مىباشند با حقّ در جريان احوال ، و مشاهده مىكنند تصريفات او را از براى اشيا به فعل او بر مقتضاى حكم و تقدير و علم « 3 » و حكمت ازليه و قدرت و ارادهء اوّليهء او . پس مشاهده مىكنند حقّ را و اسما و صفات او را نه غير .
هامش
( 1 ) . اصل : تغيير .
( 2 ) . ك : و .
( 3 ) . اصل : - و علم .