پس او حجاب است بر معلوم - به خلاف كشفى : پس به درستى كه او صافىترين مراتب معرفت است ؛ پس او رفع مىكند حجاب علم را در حال مكاشفهء حقّ تو را ، و مصحوب نمىشود او را . زيرا كه متلاشى مىشود حجاب نزد قوّت تجلّى حقّ در وجود او .
و الثاني : وجود الحقّ وجود عين ، منقطعا « 1 » عن مساغ الإشارة .
( يعنى : وجود حقّ ) وجود عين است » يعنى وجود حقيقت است .
« در حالى كه منقطع است از روا بودن اشارت . » چرا كه در حال افراد حقيقت منقطع مىشود اشارت بالكلّيه ، و او عين جمع احديت است .
و الثالث : وجود مقام اضمحلال رسم الوجود فيه بالاستغراق في الأوّلية .
به درستى كه فرمود : « اضمحلال رسم وجود در وجود » چرا كه وجود فانى نمىشود ، بلكه رسم او فانى مىشود . پس او بودن شىء است موجود با وجود حقّ .
زيرا كه اگر يافت شود با او موجودى ، نمىباشد وجود حقّ .
و « اوّليت » قدم وجود حقّ و ازليت اوست .
و « استغراق » فنا و استهلاك است . زيرا كه رسمى نيست از براى حادث نزد قدم حقّ ؛ و استعاره كرد استغراق را ، از براى انمحاى رسوم امواج - همه - در بحر ازليت حقّ ، و بقاى بحر آرميده ؛ و او نهايت مقام وجود ، و اصفاى مراتب شهود است .
هامش
( 1 ) . ك : مقتطعا .