فناى عين تو در وجود او .
و أمّا الدرجة الثانية : فأن لا ينازع شهودك شهوده .
( و امّا درجه ثانيه ، پس آن است كه ) تنازع نكند شهود تو شهود او را ؛ پس نسبت كنى شهودى را كه بودى تو كه نسبت مىدادى تو او را قبل از فنا به سوى نفس خود در حال بقاى به سوى خداى تعالى ؛ پس مىباشد شهود تو به حقّ - نه به تو - منزّه از شوب شهود تو .
و أمّا الدرجة الثالثة : فأن لا يناسم رسمك سبقه .
يعنى : شمّ و بو نكند خلقيت حادثهء تو رايحهء سبق قديم او را . پس به درستى كه حادث باقى نمىماند با تجلّى قديم ؛ پس هرگاه متحقّق شوى به حقيقت حال بقاى بعد از فنا ، مشاهده مىكنى حقّ را به حق ، و شمّ نمىكنى رايحهء شائبهاى از خلق [ را ] ؛ و اوست معنى قول بعضى از ايشان - نزد سماع قول پيغمبر عليه السّلام كه : « كان اللّه و لم يكن معه شىء » « 1 » - : « و الآن كما كان » يعنى مبين و مپندار كه تو الحال با اويى ، بلكه او وحده است بر آنچه بود در ازل ؛ و اوست معنى قول شيخ كه « أن « 2 » لا يناسم رسمك سبقه . »
فتسقط الشهادات ، و تبطل العبارات ، و تفني « 3 » الإشارات .
( پس ساقط مىشود شهادات ، و باطن مىشود عبارات ، و فانى مىشود اشارات . ) چرا كه تو هرگاه مشاهده نكنى با او غير او را ، پس بتحقيق كه مرتفع شد معنى شاهد و شهود ، بنا بر آنكه شاهد غير مشهود است . پس بتحقيق كه ساقط شد شهادات ؛ و نمىباشد معبّرى و نه معبّرعنهى ؛ پس بتحقيق كه باطل شد عبارات ، و منتفى شد نسبت ميان اثنين به انتفاى مشير و مشار اليه ؛ پس بتحقيق كه فانى شد اشارات .
هامش
( 1 ) . مأخذ اين حديث در مباحث پيشين آمد ؛ ر . ك : ص 442 .
( 2 ) . اصل : - أن .
( 3 ) . اصل : تنفى .