اوست در او تا آنكه مىباشد تعريف ذات او به ذات او ، از غير رسمى از براى شاهد ، بلكه شاهد عين مشهود است ، از جهت فناى او بالكلّيه . پس و اصل نمىشود و نمىرسد به سوى او استدلال ؛ چرا كه استدلال « 1 » تثليث است ، از براى بودن استدلال نسبتى خاصّه ميان دليل و مدلول ، و نيست در آنجا مگر احديت صرفه .
« و دلالت نمىكند بر آن معرفت شاهدى . » از جهت فناى كلّ در مشهودى كه او عين حقيقت است . پس اوست دليل و مدلول ، و شاهد و مشهود .
« و مستحقّ نمىشود او را وسيلهاى . » از جهت ارتفاع وسايل نزد اشراق نور حقيقت ، و تقطّع اسباب نزد تجلّى مسبّب . پس او اصطفاى محض و « 2 » وجود صرف است ، نيست از براى كسب در او مدخلى .
و اوّل اركان اين معرفت « مشاهدهء قرب » است به محو رسوم ؛ پس بر قدر محو رسوم مىباشد قرب ، و بر قدر بقاى رسوم مىباشد بعد ؛ پس نيست حجاب مگر تو .
پس وقتى كه فانى شوى تو ، ظاهر مىشود حقيقت ، همچنانكه گفته شده است :
إذا تغيّبت بدا * و إن بدا غيّبني « 3 »
و ثانى اركان اين معرفت « صعود است از علم . » پس به درستى كه علم حجاب است بر معلوم .
و ثالث اركان اين معرفت « مطالعهء جمع است » به فناى كلّ « 4 » در تجلّى ذات ؛ و اوست مطلوب .
هامش
( 1 ) . اصل : + به .
( 2 ) . اصل : - و .
( 3 ) . ك : + و قيل :بدا لك سرّ طال عنك اكتتامه * و لاح صباح كنت أنت ظلامه( 4 ) . اصل : كلّى .