نفس مانعه معين .
و « قصد » صادق اوّل « اصول » است . چرا كه وصول به سوى ربّ و دخول در حدّ قرب نمىباشد مگر در مقام قلب ، فرمود عليه السّلام از خداى تعالى كه : « لا يسعني أرضي و لا سمائي « 1 » » و « يسعني قلب عبدي المؤمن » « 2 » . پس اجابت مىكند به صحّت « عزم » داعى حقّ را به « اراده » ، و او تعلّق قلب است به جناب حقّ از جهت طلب از براى قرب ؛ پس « متأدّب » مىشود از جهت شدّت حضور در نظر الهى « 3 » به آداب حضرت تا آنكه مىگردد حليهء « 4 » او « يقين » ؛ پس « انس » مىگيرد به او ، و زائل مىشود از او نسيان و غفلت از جهت كمال انس به حضور با او ، و او مقام « ذكر قلبى » « 5 » است ، و تمام نمىشود اين مگر به ذهول از غير و عدم التفات به سوى ما سواى حقّ ، و او مقام « فقر » است ؛ و نمىباشد او مگر از براى كمال « غنا » ى به حقّ ، و اين است مراد به قول پيغمبر عليه السّلام كه : « الغنى غنى القلب » « 6 » ، و در اين وقت نگهمىدارد او را خداى تعالى از مخالفت ، و حجز مىكند « 7 » ميان او و ميان معصيت ، و از اين جهت است كه گفتهاند : « عصمت نورى است كه مىافتد به دل و نورانى مىشود به او نفس ، پس ممتنع مىشود با او صدور معصيت از صاحبش » و او مقام « مراد » است .
پس واقع مىشود او در « اوديهء » غيب عقل منوّر به نور قدس ، و مىباشد در آن اوديه انوار و نيران و خطرها . زيرا كه بسا باشد كه رخ نمايد در او مطلوب در صورت
هامش
( 1 ) . اصل : سمايى .
( 2 ) . با اندكى تفاوت به شكل : « لم يسعني سمائي و لا أرضي و وسعني قلب عبدي المؤمن » در بحار الأنوار ، ج 58 ، ص 39 .
( 3 ) . ك : الحضور بين يديه .
( 4 ) . ك : جليّه .
( 5 ) . اصل : تذكّر قلبى .
( 6 ) . حديث « إنّما الغنى غنى القلب ، و الفقر فقر القلب » بخشى از كلامى است كه ابو ذر از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نقل مىكند . ر . ك : الترغيب و الترهيب ، ج 5 ، ص 314 ؛ و در بحار الأنوار ، ج 69 ، ص 68 به شكل : « الغنى في القلب و الفقر في القلب » آمده است .
( 7 ) . حجز مىكند : مانع مىشود .