آيد ، مىباشد « متّصل » به حقيقت ، « منفصل » از كونين .
و در كلّ اينها اعتلال است از براى بقاى انّيت منافى از براى فناى ذاتى ؛ پس هرگاه واقع شود در مقام « معرفت » تامّ ، مىرسد به « نهايت » به « فنا » ى در ذات احديت . پس « باقى » مىماند به بقاى حقّ . پس مىباشد فانى - فانى در ازل - و مىباشد باقى - باقى لم يزل - پس « متحقّق » مىشود به تحقّق حقّ او را . پس واقع مىشود در مقام « تلبيس » به ظهور در رسوم خلق - از جهت هدايت و رحمت از براى ايشان - با آنكه او در مقام « وجود » منخلع است از رسم خودش ؛ و بعد از اين نمىباشد مگر « تجريد » عين جمع از درك علم . پس « تفريد » اشارت به سوى حقّ از حقّ به حقّ در عين « جمع » كه او حقّ بدون خلق است « 1 » . پس « توحيد » حقّ بذاته لذاته در صور هياكل توحيد ، همچنانكه گفته است علىّ رضى اللّه عنه كه : « نور يشرق من صبح الأزل فيلوح على هياكل التوحيد آثاره » « 2 » ،
شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ
« 3 » .
هامش
( 1 ) . اصل : در عين جمع بدون خلق .
( 2 ) . اين روايت تنها در كتب عرفانى چون جامع الأسرار و منبع الأنوار ، ص 666 يافت شد .
( 3 ) . آل عمران / 18 .