نار ، همچنانكه در قول خداى تعالى كه :
إِذْ رَأى ناراً
« 1 » و قول او كه :
بُورِكَ مَنْ فِي النَّارِ وَ مَنْ حَوْلَها
« 2 » و گاهى ظاهر مىشود در صورت انوار از جهت تنزّل به سوى رتبهء جنّ يكبار و ترقّى به جانب قدسى « 3 » بار ديگر ، همچنانكه در قول خداست كه :
إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً
« 4 » و اوّل آن اوديه ، وادى « احسان » است از براى قرب يقين در او به سوى عيان . پس « علم » و « حكمت » است بر سبيل موهبت . پس سرمهناك مىشود « بصيرتى » كه او عين قلب است به نور هدايت ، و حادث مىشود « فراست » به سبب استيناس « 5 » حكم غيب . پس ثمر مىدهد او « تعظيم » حكم را ، و گشاده مىشود بر او باب « الهام » تا آنكه نازل مىشود « سكينه » و حاصل مىشود « طمأنينه » به كمال يقين و امن شبيه به عيان . پس قوىّ مىشود « همّت » ى كه باعث است بر قرب از مقصود ، و مىرسد به سبب آن همّت به مقام « سرّ » .
و در اين هنگام متوالى و متعاقب مىشود مواهب و « احوال » . پس مىگردد اراده « محبّت » و منجذب مىشود به سوى محبوب ، و سلب مىكند او را « غيرت » از نفس خود و از غير خود . پس زياد مىشود « شوق » و مىاندازد او را در اضطراب و « قلق » و مستولى مىگردد بر او « عطش » . پس غالب مىشود او را « وجد » و « 6 » مضطرب و سبك مىگرداند او را « دهشت » و « هيمان » و « برق » . پس « ذوق » است به وصول به سوى مقام روح و لمعان انوار « ولايات » ، مثل « لحظ » مشعر و مخبر به تجلّى ، « 7 » و « وقت » گردانده از براى حكم حال بر حكم علم كه واقع سازنده است در تلوين ، و چندانكه « صافى » مىشود وقت ساقط مىشود تلوين و حادث مىشود « سرور » به سبب ذهاب خوف انقطاع و ضحك روح به روح نسيم اتّصال . پس « سرّ » است به پنهان شدن و پوشيده شدن حال عبد از عبد . پس نمىداند چيست او در
هامش
( 1 ) . طه / 10 .
( 2 ) . نمل / 8 .
( 3 ) . ك : جناب القدس .
( 4 ) . طه / 12 .
( 5 ) . اصل : ديدن .
( 6 ) . اصل : وجد پس .
( 7 ) . اصل : - به تجلّى .