محبّ است - قبول نمىكند سكر را ؛ چرا كه سكر خالى نيست از حيرت و جهل ، و اهل فنا منسلخاند از رسم در مقام شهود ؛ پس نمىباشد از براى ايشان حيرتى و نه جهلى . زيرا كه باقى نمانده است از براى ايشان رسمى ، و باقى نيست از براى چيزى نزد ايشان وجودى .
« و منازل علم » و او چيزى است كه تحت مقام محبّت « 1 » است ، « نمىرسد به او . » چرا كه علم نمىرسد به حدّ شهود ؛ پس نمىباشد سكر از براى واصلين عارفين محقّقين ، و نه از براى علما و مريدينى كه تجاوز نكردهاند از حدود علم به سوى مبادى شهود و حدود فنا ؛ پس نمىباشد سكر مگر در مقامى كه آميخته شود در او احكام علم و احكام شهود ، و نيست او مگر مقام محبّت كه برزخ حايلى است ميان درياى علم و شهود ؛ و تلاقى امواج فنا و وجود ؛ يعنى وجود عبد .
[ علامات السكر ]
و للسكر ثلاث علامات : الضيق عن الاشتغال بالخبر و التعظيم قائم ، و اقتحام لجّة الشوق و التمكّن دائم ، و الغرق في بحر السرور و الصبر هائم .
اوّل علامات سكر آن است كه محبّ سكران از براى شدّت وجد و شغل او به محبوب ، تنگ آيد از سماع خبر دالّ بر اعمال اهل « 2 » حجاب كه وارد است در حقّ غافلان . چرا كه او در انس خود به محبوب غافل نمىشود از او طرفة العينى ؛ پس چگونه احتمال مىكند ذكر « 3 » غافلين و احوال ايشان را ؟ پس به درستى كه او قطع كرده است مقام غفلت را و دشمن داشته است زمان غفلت را ؛ پس او به نسبت به سوى غفلت چنان است كه گفته شده است كه : « ذكر جفا در وقت صفا جفاست . »
و « تعظيم قائم باشد ؛ » يعنى آنكه او كراهيت دارد شنيدن خبر را با آنكه تعظيم او از براى حضرت نبوّت - كه وارد شده است از او خبر به عمل به او - ثابت است به حال خود . چرا كه او از غايت محبّتش از براى خداى تعالى و اهل او فارغ نمىشود از اشتغال به محبّت كسى كه وارد شده است از او خبر و طاعت او به عمل به خبر او
هامش
( 1 ) . اصل : محبّ .
( 2 ) . اصل : - اهل .
( 3 ) . اصل : - ذكر .