حقّ ، متفرّق نمىشود « 1 » اوقات ايشان به تفرقه ؛ چرا كه ايشان متمكّناند در مقام جمع ، مباح كردهاند ظواهر خود را به خلق از براى خلق ، رحمكنندهاند ايشان را به رحمت خداى تعالى ، و بواطن ايشان مجموع است با حقّ ، بلكه مشاهده مىكنند حقّ را در خلق ؛ پس محتجب نمىشوند به خلق از حقّ ، بلكه رعايت مىكنند ايشان را از براى خدا به خدا .
« و سراير مصون است . » يعنى سراير ايشان در مباسطه محفوظ است ، متروك نمىشود ؛ از براى تأدّب ايشان به آداب بسط . پس ظاهر نمىكنند از براى خلق چيزى را كه جائز نيست ، و محتجب « 2 » نمىشود سراير ايشان از خلق به سبب تنزّل به سوى رسوم خلق و عادات ايشان ، و متغيّر نمىشود از جهت قوّت تمكّن ايشان و صحّت استقامت ايشان ؛ پس نمىيابد تفرقه و احتجاب و جرأت و بوح « 3 » و شطح به سوى ايشان سبيلى به وجهى از وجوه .
و طائفة بسطت لقوّة معانيهم و تصميم « 4 » مناظرهم
؛ لأنّهم طائفة لا تخالج الشواهد مشهودهم ، و لا تضرب رياح الرسوم موجودهم ؛ فهم منبسطون في قبضة القبض .
« طايفهاى بسط كرده شدهاند از براى قوّت معانى ايشان ؛ » يعنى از براى قوّت استعدادات ايشان و رسوخ معانى ايشان و قوّت ارتكاز آن معانى در ايشان ؛ چرا كه معارف ايشان و مواجيد ايشان غريزى و طبيعى است از براى ايشان ، مثل شىء جبلّى كه ممكن نباشد ازالهء او .
« و از براى تصميم « 5 » مناظر ايشان ؛ » يعنى استحكام مناظر قلوب ايشان و مشاهد او ؛ يعنى آنكه مشاهد ايشان در غايت قوّت و احكام است كه محجوب نمىكند او
هامش
( 1 ) . اصل : - نمىشود .
( 2 ) . اصل : + و متغيّر .
( 3 ) . بوح - آشكار كردن اسرار .
( 4 ) . اصل : تصمّم .
( 5 ) . همان .