حال : در نزد عارفان هرچه به محض موهبت به دل پاك سالك از جانب حق وارد مىشود بىتعمّد سالك ؛ و باز به ظهور صفات نفس زائل مىگردد ؛ آن را « حال » مىنامند . فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبيرات عرفانى ، ص 307 ، واردى الهى است كه بدون اختيار بنده به دل او رسد ، امّا دوام ندارد و باعث مىشود گاهى از هستى مجازى برهد .
حجاب : پرده . در اصطلاح : مانع ميان عاشق و معشوق ، مانع انطباع صور در دل ، مانع قبول تجلّى حقايق ، مانع قبول فيوضات الهى .
نسفى گويد : « اصل حجاب ، چهار است :
دوستى مال ، دوستى جاه ، تقليد مادر و پدر و معصيت » انسان كامل ، ص 97 .
حدّ : تعريف . اصطلاحى منطقى است : نوعى تعريف مركّب از اجزاى ماهوى يك چيز ، يعنى جنس و فصل است . « بىحدّ » آنچه تعريفنشدنى است .
حدود ( جمع « حد » ) : ميزان مجازاتى كه در شرع براى شخص گناهكار مشخص شده است ، مانند تازيانه زدن شرابخوار .
حكما : در برابر متكلّمان كه ادلّهء نقلى را معتبر مىدانند و عرفا كه به راه كشف پايبندند ، حكما قرار دارند كه تنها به براهين عقلى تمسّك مىكنند .
حواسّ خمس ظاهرى : پنج حسّ بينايى ، بويايى ، چشايى ، شنوايى و لامسه
حواسّ خمس باطنى : پنج قوّهء وهم ، خيال ، حسّ مشترك و عقل
خرقه : مشتقّ از « خرق » بهمعناى شكافتن ، در اصطلاح عبارت از جامهء مندرسى است كه اهل تصوّف به تن مىكردهاند . اين جامه رنگهاى گوناگونى داشت و هر رنگى بيانگر مرتبه و حالت صوفى بود . رسم نيز بر اين بود كه هر صوفى خرقهء خويش را از دست پير و مرشد مىگرفت .
خنده : صورت خارجى شادى است ؛ و شادى كيفيتى نفسانى است كه در اثر حصول امرى مطلوب ، شگفتانگيز و بيش از ظرفيت آدمى براى نفس بوجود مىآيد .
خواب : يا نوم ، حالتى است كه عارض جانداران مىشود و در اثر آن بخشى از احساسها و حركتها از كار مىافتد . امّا حواسّ باطنى به كار خود ادامه مىدهد . بدين ترتيب از تعلّق نفس به بدن كاسته مىشود و به عالم مجرّدات مىپيوندد و به مشاهدهء صور كائنات مىپردازد . ازاينرو عرفا خواب را از انواع كشف برشمردهاند .
خيال : خيال داراى معانى متعدّدى است :
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 569
مساهمون: على اوجبى
ص٥٦٩