مثمر : بارور ، ميوهدهنده ، نتيجهبخش
مجاعت : گرسنگى
مجال : ميدان
مجعول : ساختگى ، غير واقعى
مجنىّ عنه : مقتول
محبوس : زندانى ، دربند
محتضر : كسى كه در حال مرگ است .
محجوب از صفات : آنكه صفات حق را نشناسد . چون در حق تعالى صفات ، عين ذات اويند ، پس چنين كسى از شناخت حق محروم است .
محدّث : گويندهء حديث ؛ سخنگو
محظور : ممنوع ، منعشده ، بازداشتهشده
محك : وسيلهء سنجش خالص از ناخالص
محكّ جانى : درون روشن كه تمييز سره از ناسره تواند داد .
محو : پاك ، از ميان رفتن
مخالطت : آميختن ، نشست و برخاست كردن با ديگران
مخبر : خبردهنده ، حكايتكننده
مختوم : مهرزدهشده
مخدّرات : جمع « مخدّره » ، زن پردهنشين و باحجاب
مخدوم : آنكه به او خدمت كنند .
مخلّ : اخلالرساننده ، مانع
مخلص : خلاصه
مخلص : ديندار ، مسلمان خالص
مخمور : مست ، خمارآلود
مخوف : ترسناك
مخيّل : خيالپرداز ، آنكه با پندار خو گرفته
مدّ : بالا آمدن آب
مدام : شراب ، مى انگورى
مداهنه : دورويى ، خدعه
مداين : جمع « مدينه » ، شهرها ؛ شهرهايى كه ساحران در آن سكنا داشتند .
مدبّر : تدبيركننده
مدخل : جاى ورود
مدرك : آنچه عقل درك مىكند ، آنچه درك مىشود ، معلوم ، ادراكشده
مديد : طولانى
مذكّر : يادآورنده
مذمّت : نكوهش
مرئى : ديدنى ، آنچه ديده مىشود ؛ غير مرئى :
آنچه ديده نمىشود
مرآت : آينه
مرايا : جمع « مرآت » ، آينهها
مراء : جدال ، گفتگو
مرتدّ : از راه دين برگشته ، اسم فاعل از مصدر عربى ارتدا به معنى كسى كه ردا پوشيده
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 553
مساهمون: على اوجبى
ص٥٥٣