گلستان : محل رويش و نگهدارى گل ؛ گاه كنايه از ياد خدا
گلگونه : سرخى كه براى آرايش به چهره مىماليدند .
گنج روان : به گفتهء فرهنگنويسان ، گنج قارون است . براى آنكه پيوسته در درون زمين حركت مىكند و يا فرومىرود . ظاهرا مقصود گنجى است كه از زر و سيم خالص و سكّهء رايج نهاده باشند ، نه سكّهء قلب و مغشوش . روان ، بر فرض نخستين به معنى رونده و بر فرض دوم بهمعناى رايج است .
شرح مثنوى شريف ، ج 3 ، صص 988 - 989 .
گنده بغل : آنكه زيربغلش بوى بد دهد ، كنايه از خبيثدل ، تيرهدرون
گنده دهان : آنكه دهانش بوى بد مىدهد .
گوسالهء سامرى : گوسالهاى كه مردم در غياب حضرت موسى ( ع ) ساختند و به پرستش آن پرداختند . گوسالهاى كه حركت و صدا داشت .
گوشور : شنوا
گهر : مخفّف گوهر
لا إله الّا الله : جز خدا معبودى نيست
لابه : زارى ، گريه
لا تأسوا : اندوهگين نباشيد .
لاعلاج : علاجنشدنى
لاغ : سخن خندهدار ، لطيفه
لاف : گزاف ، سخن بيهوده و زياده از حد ، خودستايى
لامع : درخشنده ، تابان
لا يطاق : بيرون از توان
لا ينبغى : ناشايست
لا ينفع : بىسود ، بىفايده
لبّ : عقل ، خرد ، مغز ، حقيقت
لبان : شيرخوارگى ، شير دادن
لحم : گوشت
لسان الطير : زبان پرندگان
لطيفآشام : خوشگوار
لعاب : كنايه از سفسطه و مغالطه
لعب : بازى
لعبت : بازيچه
لعل : سنگ قيمتى سرخ رنگ مانند ياقوت
لم نشرح : نگشوديم
لمحه : چشم به هم زدن
لمع : جمع « لمعه » ، پرتو
لوا : پرچم
لوت : غذا ، خوردنى
لوث : آلودگى ، آلايش
لوح : صفحه
لوند : روسپى ، فاحشه
ليس : حرف نفى در زبان تازى
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 551
مساهمون: على اوجبى
ص٥٥١