تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١
گلستان : محل رويش و نگهدارى گل ؛ گاه كنايه از ياد خدا گلگونه : سرخى كه براى آرايش به چهره مىماليدند . گنج روان : به گفتهء فرهنگ‌نويسان ، گنج قارون است . براى آنكه پيوسته در درون زمين حركت مىكند و يا فرومىرود . ظاهرا مقصود گنجى است كه از زر و سيم خالص و سكّهء رايج نهاده باشند ، نه سكّهء قلب و مغشوش . روان ، بر فرض نخستين به معنى رونده و بر فرض دوم به‌معناى رايج است . شرح مثنوى شريف ، ج 3 ، صص 988 - 989 . گنده بغل : آنكه زيربغلش بوى بد دهد ، كنايه از خبيث‌دل ، تيره‌درون گنده دهان : آنكه دهانش بوى بد مىدهد . گوسالهء سامرى : گوساله‌اى كه مردم در غياب حضرت موسى ( ع ) ساختند و به پرستش آن پرداختند . گوساله‌اى كه حركت و صدا داشت . گوشور : شنوا گهر : مخفّف گوهر لا إله الّا الله : جز خدا معبودى نيست لابه : زارى ، گريه لا تأسوا : اندوهگين نباشيد . لاعلاج : علاج‌نشدنى لاغ : سخن خنده‌دار ، لطيفه لاف : گزاف ، سخن بيهوده و زياده از حد ، خودستايى لامع : درخشنده ، تابان لا يطاق : بيرون از توان لا ينبغى : ناشايست لا ينفع : بىسود ، بىفايده لبّ : عقل ، خرد ، مغز ، حقيقت لبان : شيرخوارگى ، شير دادن لحم : گوشت لسان الطير : زبان پرندگان لطيف‌آشام : خوشگوار لعاب : كنايه از سفسطه و مغالطه لعب : بازى لعبت : بازيچه لعل : سنگ قيمتى سرخ رنگ مانند ياقوت لم نشرح : نگشوديم لمحه : چشم به هم زدن لمع : جمع « لمعه » ، پرتو لوا : پرچم لوت : غذا ، خوردنى لوث : آلودگى ، آلايش لوح : صفحه لوند : روسپى ، فاحشه ليس : حرف نفى در زبان تازى