قول درشت : سخن تند و خشن ، سخن گستاخانه و آزاردهنده ، سخن زشت
قهربار : بارندهء قهر ، چيره
قى : استفراغ
قياس : منظور تمثيل است و قياس ابليس ، نه قياس منطقى
قيرگون : سياه چون قير
قيصر : لقب پادشاهان روم
كاركانى : يا مركّب از « كه » و « اركانى » و اركانى منسوب به اركان يعنى عناصر چهارگانهء باد و آتش و آب و خاك كه ركن و اساس تمامى اجساماند . احتمال ديگر آنكه « كان كانى » باشد ؛ « كان » اوّل مركّب از « كه » و « آن » است و آن اشاره به آب اندر حوض دارد ؛ و « كانى » يعنى معدنى . شارح در متن احتمال اخير را گرفته ، ولى در « بيت » واژهء « كاركانى » را به كار برده است .
كاره : كسى كه كراهت دارد و ناخشنود است .
كاسد : بىرونق ، ناروا ، كسادآور ، مضرّ
كاف ران : فرج زنان
كاف : شكاف و مخفّف آن به كاف كافر ايهام دارد .
كافّه : تمامى ، همه
كالانعام : چون حيوانات
كالعدم : گويا كه نيست ، چون معدوم
كان : معدن
كاواك : زنبيلى كه بهعنوان لانه براى پرندگان مىبافند .
كائنات : جمع « كاين » به معنى موجودات
كأن لم يكن : گويا كه نبوده ؛ به منزلهء نبود
كبّار : بسيار بزرگان
كبار : بزرگان
كبريا : عظمت و بزرگوارى ، بلندى مرتبت ، يكى از صفات ويژهء خدا
كبوتر : كنايه از كسى كه توان مقابله با وسوسهها را ندارد .
كتم : پرده و حجاب
كتمان : نهان
كحّال : كسى كه به چشم سرمه مىكشد ، چشم پزشك
كحل : سرمه ، سرمه كشيدن
كديه : معرّب گدا و گدايى
كرّ : حمله كردن
كراسى : جمع « كرسى » ، تخت ، صندلى
كرام : جمع « كريم » ، بخشنده ، بزرگوار
كرامى : بزرگان من
كرّوفرّ : بازگشتن و گريختن ؛ كنايه از مجادلههاى فلسفى
كرها : از روى اجبار ، از روى كراهت ، از روى ناچارى و ناخوشنودى
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 549
مساهمون: على اوجبى
ص٥٤٩