روح قدسى : روح القدس يا جبرئيل
روح وحى : توانى كه در نهاد پيامبر است و به واسطهء آن به او وحى مىشود .
روح : در اينجا اهل معنا
روحانيان : مجرّدات ، سالكان
روحين : دو روح
روزش دير شد : محروم ماند .
ره دارد : هدايت يافته ، در راه راست قرار داد .
رهزن : دزد ، آنكه راه بندد
رهى : بنده ، غلام ، چاكر
رهين : گرو
رياضت شاقّه : كارهاى دشوارى كه سالك براى تهذيب نفس در مسير الهى انجام مىدهد .
ريب : ترديد ، دودلى
ريش : جراحت
ريع : باليدن ، نموّ ، فزونى و زيادت محصول
ريگ : شن و رمل ، سنگريزه
ريو : مكر و نيرنگ
رؤيت : ديدن
زاجر : مانع
زاد : توشه
زان سر : از عالم غير جسمانى ، از جهان غيبى
زاو : بنّا ، بنّاى ماهر
زبانه : شعلهء آتش
زبد : كف روى آب دريا
زپ : مفت ، آسان ، رايگان
زجاجه : شيشه ، بلور
زجر كردن : منع كردن ، بازداشتن
زحير : دلپيچگى ، مجازا رنجورى و مشقّت
زدود : پاك كرد ؛ آشكار كرد
زرّ ده دهى : كالاى خالص ، طلاى ناب
زر كند : كنايه از جسم را جان كردن
زردروى : شرمسار
زشتخام : در اينجا مردم دنيا ، تعلّقات دنيايى
زفت : درشت ، ستبر
زلت : بگردى تو
زمر : نى زدن
زنجيرنه : نهندهء زنجير ، زنجيرزننده ، به بند كشنده
زهر قاتل : زهر كشنده
زهره : كنايه از دليرى و جسارت
زياد : در بازى نرد ، وقتى طاس مىاندازيم و طرف مقابل مهره را تك مىبيند ، همينكه طاسش راست آمد ، آن مهره را مىزند و از خانهاش بيرون مىبرد . در اصطلاح بازى نرد ، اين مهره « زياد » است . يعنى بىفايده است و فقط يك اسم خالى است .
زيب : زينت ، زيور ، آرايش
زير و زبر : مجازا پريشان و آشفته ، بىنظم و ترتيب
ژغژغ : صداى سايش و برخورد گردو و بادام
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 538
مساهمون: على اوجبى
ص٥٣٨