تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨
روح قدسى : روح القدس يا جبرئيل روح وحى : توانى كه در نهاد پيامبر است و به واسطهء آن به او وحى مىشود . روح : در اينجا اهل معنا روحانيان : مجرّدات ، سالكان روحين : دو روح روزش دير شد : محروم ماند . ره دارد : هدايت يافته ، در راه راست قرار داد . رهزن : دزد ، آنكه راه بندد رهى : بنده ، غلام ، چاكر رهين : گرو رياضت شاقّه : كارهاى دشوارى كه سالك براى تهذيب نفس در مسير الهى انجام مىدهد . ريب : ترديد ، دودلى ريش : جراحت ريع : باليدن ، نموّ ، فزونى و زيادت محصول ريگ : شن و رمل ، سنگريزه ريو : مكر و نيرنگ رؤيت : ديدن زاجر : مانع زاد : توشه زان سر : از عالم غير جسمانى ، از جهان غيبى زاو : بنّا ، بنّاى ماهر زبانه : شعلهء آتش زبد : كف روى آب دريا زپ : مفت ، آسان ، رايگان زجاجه : شيشه ، بلور زجر كردن : منع كردن ، بازداشتن زحير : دل‌پيچگى ، مجازا رنجورى و مشقّت زدود : پاك كرد ؛ آشكار كرد زرّ ده دهى : كالاى خالص ، طلاى ناب زر كند : كنايه از جسم را جان كردن زردروى : شرمسار زشت‌خام : در اينجا مردم دنيا ، تعلّقات دنيايى زفت : درشت ، ستبر زلت : بگردى تو زمر : نى زدن زنجيرنه : نهندهء زنجير ، زنجيرزننده ، به بند كشنده زهر قاتل : زهر كشنده زهره : كنايه از دليرى و جسارت زياد : در بازى نرد ، وقتى طاس مىاندازيم و طرف مقابل مهره را تك مىبيند ، همين‌كه طاسش راست آمد ، آن مهره را مىزند و از خانه‌اش بيرون مىبرد . در اصطلاح بازى نرد ، اين مهره « زياد » است . يعنى بىفايده است و فقط يك اسم خالى است . زيب : زينت ، زيور ، آرايش زير و زبر : مجازا پريشان و آشفته ، بىنظم و ترتيب ژغژغ : صداى سايش و برخورد گردو و بادام