تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 535

مساهمون:

ص٥٣٥
خونبها : ديه خونى : قاتل ، خونريز خيبر : واژه عبرى به‌معناى قلعه ؛ قلعهء مستحكم يهوديان مركّب از هفت دژ استوار در 180 كيلومترى مدينه كه در سال هفتم هجرى به دست امير المؤمنين على ( ع ) از جا كنده شد . داد : آنچه از سوى كسى ارزانى مىشود ، عدل دد و دام : جانوران وحشى ؛ در اينجا آدمهاى درنده‌خو دار البقاء : سراى جاويد ، عالم آخرت ، جهان غيب كه باقى و ابدى است . دار الخلود : سراى جاودانى و هميشگى - جهان آخرت دار : خانه دارالشفا : شفاخانه دارين : دو سراى دنيا و آخرت داعى : دعوت‌كننده دام گرگ : كنايه از دنيا دانگ : يك ششم درهم ، در اينجا مال و سود داو : نوبت بازى در بازى نرد دايهء بد : كنايه از عوامل وسوسه‌گر نفسانى و تأثيرپذيرى از آنهاست . داء : مرض ، بيمارى دبّوس : گرز آهنين دخان : دود دخل : اثر داشتن ، سهيم بودن دخمه : سردابه و آلونكى كه جسد مرده را در آنجا نهند . دخيل : كسى كه به قبيله‌اى بپيوندد ؛ در اينجا سالكى كه تازه به اهل سلوك پيوسته . دد : حيوان درنده و وحشى درّ يتيم : درّ گرانبها و بىهمتا ، گاه كنايه از عارف كامل درد : رسوب مايعات كه ته‌نشين مىشود . دريا : كنايه از قدرت حق كه منشأ تجلّىهاست . دست‌باف : بافتهء دست ؛ در اينجا آسان يافت دستتان بگرفت : يارىتان كرد دستور : راهنماى عالم ، آنكه بر گفته‌اش بتوان اعتماد كرد دشمن‌دار : صفت مركّب از « دشمن » و « دار » به معناى دارندهء دشمن ، كسى كه دشمن دارد دعوا : ادّعا دغل : حيله‌گرى ، نادرستى دفين : نهفته ، دفن‌شده دلّال : بسيار دلالت‌كننده ، كسى كه راه را مىنماياند و نشان مىدهد . دلق : جامه دلو : سطل
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 535 | على اوجبى / محمد نعيم