فارس به كار رفت . در اينجا مراد كسى است كه مظهر زيبايى درونى و ظاهرى است .
سير : گردش
سيران : پيمودن
سيلاب حكمت : كنايه از سخنان سودمند
سيمرغ : مرغ افسانهاى كه در وراى كوه قاف منزل دارد ، « سيمرغان » اينجا اولياى حق
سيههوش : كسى كه انديشهاى نادرست دارد كه او را گمراه مىكند .
شآمت : شومى ، بدقدمى ، بدشگونى .
شاتكم : گوسفند شما
شاخ تر : كنايه از شهوات جسمانى كه هماره تازهاند .
شاه فرد : خداى تعالى
شاه قل : منظور خداى تعالى است كه بهوسيله وحى با پيامبران سخن مىگويد .
شايق : دلبندنده ؛ مشتاق ؛ در اينجا عاشق
شبه : سنگ سياه و برّاق حاصل از ذرّات كربن و تغييرات شيميايى
شحنه : پاسبان ، داروغه
شروق : برآمدن آفتاب
شره : آزمندى ، ميل شديد
شرّير : جمع « شرّ » انسانهاى پليد و بدكار
شريعت : راه و روش ، آيين ، دين
شعبده : تردستى ، حقّهبازى
شغال : پايبند ستور
شفتين : دو لب
شفق : سرخى پس از غروب خورشيد
شق : پاره كردن ، نيم كردن
شكال : مخفّف « اشكال » شبهه ، امر دشوار
شكّردانه : كنايه از پسنديده و مقبول
شگرف : بزرگ ؛ سلطان شگرف : كنايه از پيغمبر يا ولى خدا
شمّه : اندكى
شنگ : ظريف و خوشمنش
شور : اضطراب و نگرانى ؛ مجازا دودلى و شك براى آنكه موجب نگرانى است .
شوريده : آشفتهخرد ، از خود بىخود
شهان : جمع « شه » مخفّف « شاه » كنايه از پيران و اوليا
شهبين : بينندهء شاه .
شهر كاش : شهر كاشان
شهريان : كنايه از كسانى كه از علم ظاهرى بهره گرفتهاند و به حقيقت نرسيدهاند .
شهسوار : مخفف « شاهسوار » ، سوار دلير و دلاور ؛ در اينجا تن يا اجزاى جهان
شيخان : دو شيخ ، دو پير
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 541
مساهمون: على اوجبى
ص٥٤١