تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
فارس به كار رفت . در اينجا مراد كسى است كه مظهر زيبايى درونى و ظاهرى است . سير : گردش سيران : پيمودن سيلاب حكمت : كنايه از سخنان سودمند سيمرغ : مرغ افسانه‌اى كه در وراى كوه قاف منزل دارد ، « سيمرغان » اينجا اولياى حق سيه‌هوش : كسى كه انديشه‌اى نادرست دارد كه او را گمراه مىكند . شآمت : شومى ، بدقدمى ، بدشگونى . شاتكم : گوسفند شما شاخ تر : كنايه از شهوات جسمانى كه هماره تازه‌اند . شاه فرد : خداى تعالى شاه قل : منظور خداى تعالى است كه به‌وسيله وحى با پيامبران سخن مىگويد . شايق : دل‌بندنده ؛ مشتاق ؛ در اينجا عاشق شبه : سنگ سياه و برّاق حاصل از ذرّات كربن و تغييرات شيميايى شحنه : پاسبان ، داروغه شروق : برآمدن آفتاب شره : آزمندى ، ميل شديد شرّير : جمع « شرّ » انسانهاى پليد و بدكار شريعت : راه و روش ، آيين ، دين شعبده : تردستى ، حقّه‌بازى شغال : پايبند ستور شفتين : دو لب شفق : سرخى پس از غروب خورشيد شق : پاره كردن ، نيم كردن شكال : مخفّف « اشكال » شبهه ، امر دشوار شكّردانه : كنايه از پسنديده و مقبول شگرف : بزرگ ؛ سلطان شگرف : كنايه از پيغمبر يا ولى خدا شمّه : اندكى شنگ : ظريف و خوش‌منش شور : اضطراب و نگرانى ؛ مجازا دودلى و شك براى آنكه موجب نگرانى است . شوريده : آشفته‌خرد ، از خود بىخود شهان : جمع « شه » مخفّف « شاه » كنايه از پيران و اوليا شه‌بين : بينندهء شاه . شهر كاش : شهر كاشان شهريان : كنايه از كسانى كه از علم ظاهرى بهره گرفته‌اند و به حقيقت نرسيده‌اند . شهسوار : مخفف « شاهسوار » ، سوار دلير و دلاور ؛ در اينجا تن يا اجزاى جهان شيخان : دو شيخ ، دو پير