تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 534

مساهمون:

ص٥٣٤
خسبد : بخوابد خسّت : خسيسى ، فرومايگى ، پستى خشك‌بند : بستن زخم بدون دارو ، در اينجا بستن چشمه براى خشك كردن آن خشكى پر : آنكه در خشكى مىتواند پريد . خصم : دشمن خضرا : سبز خضرجان : آنكه همچون خضر در مراتب عاليهء سير و سلوك است ؛ هميشه زنده خطرات : جمع « خطرة » ، آنچه به دل و قلب خطور مىكند و القا مىشود . خطره : آنچه به ذهن خطور مىكند ، به دل گذشتن خطّه : سرزمين حظوظ : جمع « حظّ » ، بهره‌ها خفتهء بيدار : كنايه از كسى كه از جهان مادّى بىخبر است و به عالم معنى و جهان آخرت توجّه دارد . خفريقى : زشتى ، پليدى ، نازيبايى خفى : پنهان ، پوشيده خفير : نگهبان راه ، در اينجا گويا راه راست خلاعت : اشتياق برخاسته از عشق خلّت : دوستى ، برادرى ؛ مقام خلّت عبارت است از نفوذ مودّت در دل خلتم : در زبان عربى از افعال قلوب به شمار مىآيد . خلجان : لرزيدن ، تكان خوردن خلف : پشت سر ، دنبال ، پشت خلق : آفرينش ؛ مردم ، آفريده‌ها خلقان : جمع « خلق » آفريده‌ها ، مردمان خلوتگاه حق : بريدن از دنيا و روى آوردن به خدا خليق : خوش‌خوى خليل : حضرت ابراهيم ( ع ) خم : يا خمب : ظرف سفالى بزرگ آب ، سركه يا شراب خمار خمر : سنگينى و خستگى كه نوشندهء مى را دست مىدهد . خمار : روبند ، روپوش خنك : آفرين ، خوشا خنگ : اسب سفيد موى خواب حسّى : خوابى كه از عوارض بدن است ، در مقابل خواب معنوى كه غفلت از دنياست . خواجه : بزرگ ، سرور ، آقا خوان : بساط ، سفره خود را به انديشه دادن : كنايه از اينكه گاه به دنيا پرداختن و از عقل جزئى بهره گرفتن . خور : خورشيد خوش : مخفّف « خوىاش »
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 534 | على اوجبى / محمد نعيم