خسبد : بخوابد
خسّت : خسيسى ، فرومايگى ، پستى
خشكبند : بستن زخم بدون دارو ، در اينجا بستن چشمه براى خشك كردن آن
خشكى پر : آنكه در خشكى مىتواند پريد .
خصم : دشمن
خضرا : سبز
خضرجان : آنكه همچون خضر در مراتب عاليهء سير و سلوك است ؛ هميشه زنده
خطرات : جمع « خطرة » ، آنچه به دل و قلب خطور مىكند و القا مىشود .
خطره : آنچه به ذهن خطور مىكند ، به دل گذشتن
خطّه : سرزمين
حظوظ : جمع « حظّ » ، بهرهها
خفتهء بيدار : كنايه از كسى كه از جهان مادّى بىخبر است و به عالم معنى و جهان آخرت توجّه دارد .
خفريقى : زشتى ، پليدى ، نازيبايى
خفى : پنهان ، پوشيده
خفير : نگهبان راه ، در اينجا گويا راه راست
خلاعت : اشتياق برخاسته از عشق
خلّت : دوستى ، برادرى ؛ مقام خلّت عبارت است از نفوذ مودّت در دل
خلتم : در زبان عربى از افعال قلوب به شمار مىآيد .
خلجان : لرزيدن ، تكان خوردن
خلف : پشت سر ، دنبال ، پشت
خلق : آفرينش ؛ مردم ، آفريدهها
خلقان : جمع « خلق » آفريدهها ، مردمان
خلوتگاه حق : بريدن از دنيا و روى آوردن به خدا
خليق : خوشخوى
خليل : حضرت ابراهيم ( ع )
خم : يا خمب : ظرف سفالى بزرگ آب ، سركه يا شراب
خمار خمر : سنگينى و خستگى كه نوشندهء مى را دست مىدهد .
خمار : روبند ، روپوش
خنك : آفرين ، خوشا
خنگ : اسب سفيد موى
خواب حسّى : خوابى كه از عوارض بدن است ، در مقابل خواب معنوى كه غفلت از دنياست .
خواجه : بزرگ ، سرور ، آقا
خوان : بساط ، سفره
خود را به انديشه دادن : كنايه از اينكه گاه به دنيا پرداختن و از عقل جزئى بهره گرفتن .
خور : خورشيد
خوش : مخفّف « خوىاش »
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 534
مساهمون: على اوجبى
ص٥٣٤