تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
خاكدان : زمين ، كرهء زمين خاكيان : آدميان بنا بر آنكه سرشت آدمى از خاك و گل است . خال : نقطهء تيره‌رنگ روى بدن ؛ در اصطلاح عرفا وحدت مطلق و هويّت ذات الهى خالص : تنها ، فقط خالم : خشم و غضب خام : بىتجربه ؛ در اينجا سالك مبتدى خام شوخ : آزموده نشده خباط : پريشان مغزى خبرده : آگاهىدهنده ، در اينجا حق تعالى خبرهات : خبرهايت ، آگاهيها و شناخته‌هايت خبط : در شب رفتن بدون دانستن راه و داشتن رهبر ؛ بىنظمى در كار و فكر ؛ اشتباه و خطا ؛ آميختگى عقل با غفلت خداع : نيرنگ خدمت : رسيدگى به نيازهاى مردم و كاستن دردهاى درونى و بيرونى آنهاست يا به جاى كسى كار كردن . خدمت ، انجام فرمان‌بردارانهء فرامين الهى و پرهيز از نواهى است . « كسى كه اين امر را به عهده مىگيرد ، بايد بردبار و صبور باشد ، سود و منفعت ديگران را بر آن خود ترجيح دهد ؛ و چون خدمت ، مستلزم صبر و تحمّل است ، به ناچار در مداومت آن هوا و آرزو شكسته مىشود . علاوه بر آن كه سالك خدمتگزار شادى به دل خلق مىرساند كه در آن ، بركتهاست و يكى از وظايف انسانيت است . صوفيه ، خدمت را از طرق مجاهده با نفس مىدانسته‌اند و بدين جهت ، سالك را به تشخيص خود به انواع كار . . . وامىداشته‌اند تا سالك تنبل و نيز خود بين به بار نيابد و نوع‌دوست و خيرخواه باشد . . .
طريقت به جز خدمتِ خلق نيست * به تسبيح و سجّاده و دَلق نيست
شرح مثنوى شريف ، ج 1 ، صص 208 - 209 . خراج : ماليات زمين كه در گذشته از غير مسلمانها گرفته مىشد . خراميدن : با ناز راه رفتن خربط : مرغابى ، غاز ؛ در اينجا احمق خرق : سوراخ كردن خرقهء كالبد : كالبدى كه مانند خرقه بايد انداخت . خرّوب : بوتهء خاردار با شاخه‌هاى پراكنده كه در هر بنا رويد و آن را خراب مىكند . خريق : پاره‌شده خزان : پاييز خس : خار ، علف خشك ، خرد و ناچيز ، پست خسان : جمع « خس » ، انسانهاى دون و پست
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 533 | على اوجبى / محمد نعيم