خاكدان : زمين ، كرهء زمين
خاكيان : آدميان بنا بر آنكه سرشت آدمى از خاك و گل است .
خال : نقطهء تيرهرنگ روى بدن ؛ در اصطلاح عرفا وحدت مطلق و هويّت ذات الهى
خالص : تنها ، فقط
خالم : خشم و غضب
خام : بىتجربه ؛ در اينجا سالك مبتدى
خام شوخ : آزموده نشده
خباط : پريشان مغزى
خبرده : آگاهىدهنده ، در اينجا حق تعالى
خبرهات : خبرهايت ، آگاهيها و شناختههايت
خبط : در شب رفتن بدون دانستن راه و داشتن رهبر ؛ بىنظمى در كار و فكر ؛ اشتباه و خطا ؛ آميختگى عقل با غفلت
خداع : نيرنگ
خدمت : رسيدگى به نيازهاى مردم و كاستن دردهاى درونى و بيرونى آنهاست يا به جاى كسى كار كردن . خدمت ، انجام فرمانبردارانهء فرامين الهى و پرهيز از نواهى است . « كسى كه اين امر را به عهده مىگيرد ، بايد بردبار و صبور باشد ، سود و منفعت ديگران را بر آن خود ترجيح دهد ؛ و چون خدمت ، مستلزم صبر و تحمّل است ، به ناچار در مداومت آن هوا و آرزو شكسته مىشود . علاوه بر آن كه سالك خدمتگزار شادى به دل خلق مىرساند كه در آن ، بركتهاست و يكى از وظايف انسانيت است . صوفيه ، خدمت را از طرق مجاهده با نفس مىدانستهاند و بدين جهت ، سالك را به تشخيص خود به انواع كار . . . وامىداشتهاند تا سالك تنبل و نيز خود بين به بار نيابد و نوعدوست و خيرخواه باشد . . .
طريقت به جز خدمتِ خلق نيست * به تسبيح و سجّاده و دَلق نيست
شرح مثنوى شريف ، ج 1 ، صص 208 - 209 .
خراج : ماليات زمين كه در گذشته از غير مسلمانها گرفته مىشد .
خراميدن : با ناز راه رفتن
خربط : مرغابى ، غاز ؛ در اينجا احمق
خرق : سوراخ كردن
خرقهء كالبد : كالبدى كه مانند خرقه بايد انداخت .
خرّوب : بوتهء خاردار با شاخههاى پراكنده كه در هر بنا رويد و آن را خراب مىكند .
خريق : پارهشده
خزان : پاييز
خس : خار ، علف خشك ، خرد و ناچيز ، پست
خسان : جمع « خس » ، انسانهاى دون و پست