بودم و در محلّى خاص برايش گوهرى چند پنهان كردهام كه افزون بر نياز اوست . . .
مأخذ اين داستان آنگونه كه در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، صص 213 - 214 آمده ، دو كتاب المستجاد من فعلات الأجواد ، صص 176 - 177 و احياء العلوم ، ج 3 ، ص 173 مىباشد .
( 264 ) خلاصهء داستان چنين است : مردم كاشان شيعهاند . ازاينرو اگر شخصى نامش عمر باشد ، به او چيزى نمىفروشند . روزى فردى غريب و ناآشنا كه نامش عمر بوده ، وارد شهر مىشود و براى خريد نان به نانوايى مىرود . نانوا او را به دكّان ديگر حواله مىدهد . به سراغ آن نانوايى مىرود .
او نيز چنين مىكند . او در حيرت و سرگردانى مىماند و نمىداند كه علّت اين كار نام اوست .
( 265 ) روزى در مراسم صبحگاه ، چشم خوارزمشاه به اسب يكى از اميران افتاد و مجذوب و شيفته شد . پس از بازگشت ، به ديگر اميران فرمان داد تا اسب را برايش حاضر كنند . آنان رفتند و اسب را به زور از صاحبش ستاندند و براى پادشاه آوردند . صاحب اسب كه به اسب دلبسته بود ، نزد عماد الملك ، وزير فرهيخته و جوانمرد شاه آمد و از او خواست به هرگونه كه ممكن است اسب را به او بازگرداند . روزى وزير نزد شاه رفت . او مشغول نگريستن به اسب و لذّت بردن بود . به وزير گفت : زيبا اسبى است ! وزير با زيركى به معايب اسب اشاره كرد و گفت : چون شما بدان دلبستهايد ، عيبها را به چشم نمىآوريد . شاه منظور او را دريافت و اسب را به صاحبش بازگرداند .
( 266 ) اين داستان كه به حكايت « قلعهء ذات الصور » « 1 » يا « دژ هوشربا » نيز مشهور است ، از بيت 3581 آغاز و تا بيت 4874 ادامه دارد . خلاصهء آن اينكه : سه شاهزادهء باهوش و صاحبنظر ،
هامش
( 1 ) . قلعهاى كه بر در و ديوارش تصويرها نقش بسته است .