بود ، با گروهى از دزدان برخورد كرد . دزدان به او گفتند : كيستى ؟
گفت : يكى از شمايانم .
يكى از دزدان گفت : اى دوستان ! بياييد هنر خويش را براى هم بازگوييم .
يكى گفت : من زبان سگان را مىدانم .
ديگرى گفت : هركه را در شب بينم ، در روز بازشناسم .
ديگرى گفت : با دستانم مىتوانم زمين را سوراخ كرده و راه باز كنم .
ديگرى گفت : من با بو كردن خاك ، درمىيابم در آن چه چيزى نهان است .
ديگرى گفت : مىتوانم كمند را به بلنداى يك كوه بيندازم .
سپس از سلطان محمود پرسيدند : تو چه هنرى دارى ؟
گفت : هنر من در ريش من است . با تكان دادنش مىتوانم مجرمان را از دست جلّادان برهانم .
دزدان گفتند : تو پيشوا و فرماندهء مايى . چرا كه درصورتىكه گرفتار شويم ، مىتوانى ما را برهانى .
سپس به راه افتادند . ناگاه از سمت راست ، صداى پارس سگى آمد .
آنكه زبان سگان مىدانست ، گفت : مىگويد پادشاهى با شماست .
آنكه شامّهء قوى داشت ، خاك را بوييد و گفت : اينجا خانهء يك بيوهزن است . لذا به راه ادامه دادند تا به كاخ شاه رسيدند .
آنكه در كمنداندازى استاد بود ، كمند انداخت و همه را به آن سوى ديوار برد .
آنكه شامّهء قوى داشت ، خاك را بو كرد و گفت : گنجينهء پادشاهى اينجاست .
آنكه با دست زمين را مىكند ، زمين را كند و به گنجينه رسيد .
گروه دزدان سرخوشانه جواهرآلات و طلاها و جامههاى زربافت را ربودند و در جايى پنهان كردند .
شاه كه همراهشان بود ، روز بعد گروهى از اميران خود را به مخفيگاه دزدان فرستاد و دزدان را به همراه جواهرات ربودهشده بازگرداند . يكى از دزدان كه چشمان تيزى داشت ، شاه را شناخت و گفت : اين همان كسى است كه با حركت ريش مىتواند ما را برهاند . سلطان محمود با شنيدن اين سخن آنها را بخشيد .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 480
مساهمون: على اوجبى
ص٤٨٠