تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
بود ، با گروهى از دزدان برخورد كرد . دزدان به او گفتند : كيستى ؟ گفت : يكى از شمايانم . يكى از دزدان گفت : اى دوستان ! بياييد هنر خويش را براى هم بازگوييم . يكى گفت : من زبان سگان را مىدانم . ديگرى گفت : هركه را در شب بينم ، در روز بازشناسم . ديگرى گفت : با دستانم مىتوانم زمين را سوراخ كرده و راه باز كنم . ديگرى گفت : من با بو كردن خاك ، درمىيابم در آن چه چيزى نهان است . ديگرى گفت : مىتوانم كمند را به بلنداى يك كوه بيندازم . سپس از سلطان محمود پرسيدند : تو چه هنرى دارى ؟ گفت : هنر من در ريش من است . با تكان دادنش مىتوانم مجرمان را از دست جلّادان برهانم . دزدان گفتند : تو پيشوا و فرماندهء مايى . چرا كه درصورتىكه گرفتار شويم ، مىتوانى ما را برهانى . سپس به راه افتادند . ناگاه از سمت راست ، صداى پارس سگى آمد . آنكه زبان سگان مىدانست ، گفت : مىگويد پادشاهى با شماست . آنكه شامّهء قوى داشت ، خاك را بوييد و گفت : اينجا خانهء يك بيوه‌زن است . لذا به راه ادامه دادند تا به كاخ شاه رسيدند . آنكه در كمنداندازى استاد بود ، كمند انداخت و همه را به آن سوى ديوار برد . آنكه شامّهء قوى داشت ، خاك را بو كرد و گفت : گنجينهء پادشاهى اينجاست . آنكه با دست زمين را مىكند ، زمين را كند و به گنجينه رسيد . گروه دزدان سرخوشانه جواهرآلات و طلاها و جامه‌هاى زربافت را ربودند و در جايى پنهان كردند . شاه كه همراهشان بود ، روز بعد گروهى از اميران خود را به مخفيگاه دزدان فرستاد و دزدان را به همراه جواهرات ربوده‌شده بازگرداند . يكى از دزدان كه چشمان تيزى داشت ، شاه را شناخت و گفت : اين همان كسى است كه با حركت ريش مىتواند ما را برهاند . سلطان محمود با شنيدن اين سخن آنها را بخشيد .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 480 | على اوجبى / محمد نعيم