تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 481

مساهمون:

ص٤٨١
( 262 ) خلاصهء داستان چنين است : روزى موشى كه در كنار جويبارى مىزيست به غورباغهء داخل آب كه با او آشنا و دوست بود ، گفت : خيلى وقتها مىخواهم با تو درددل و گفتگو كنم ، امّا تو در در حال جست‌وخيزى و من در خشكى ؛ و زمان ديدار اندك . اى كاش مىشد بيش از اين تو را ببينم و با تو سخن گويم . غورباغه كه اصرار موش را مشاهده كرد ، پذيرفت كه بيشتر باهم باشند . رشتهء نخى يافتند . هر يك سر آن را به پاى خود بست . تا هرگاه به فكر ديدار هم افتند ، نخ را بكشند . يك روز كه موش براى ديدار غورباغه به كنار جوى آب آمده بود ، ناگهان از سوى كلاغى شكار شد ، و چون سر ديگر رشتهء نخ به پاى غورباغه متّصل بود با پرواز كلاغ ، او در هوا معلّق ماند . مردم كه گمان مىكردند ، كلاغ غورباغه را شكار كرده ، از حيله‌گرى و توانمندىاش در شگفت شدند . غورباغه نيز كه سرانجام دوستى با موش را اين‌گونه ديد ، گفت : عاقبت دوستى با ناهمجنس اين است . خودكرده را تدبير نيست . براى اطّلاع از مأخذ اين داستان نگر : شرح مثنوى معنوى مولوى ، دفتر ششم ، ص 2165 . ( 263 ) خلاصهء داستان چنين است : در شهر تبريز پاسبان بخشنده و جوانمردى مىزيست به نام بدر الدين عمر كه پناهگاه فقرا و نيازمندان بود . روزى فقيرى كه نه هزار دينار مقروض بود ، از راه دور خود را به شهر تبريز رساند تا به ديدار بدر الدين شتابد و نياز خويش بر طرف سازد . تازه به شهر رسيده بود كه باخبر شد بدر الدين درگذشته است . نعرهء بلندى زد و بىهوش شد . مردم از نعرهء وى در شگفت شدند و خود را به بالاى سر وى رساندند . هرچه كردند ، به هوش نيامد . پس از مدّتى طولانى به هوش آمد . از اينكه به جاى حق تعالى به بندهء او دل بسته توبه كرد . در آن بين ، جوانى كه شاهد ماجرا بود ، به يارىاش شتافت . به سراغ اغنيا رفت ، امّا بيش از صد دينار نتوانست جمع‌آورى كند . دست فقير را گرفت و بر سر مزار بدر الدين برد و ماجرا را بازگفت . سپس او را به خانهء خود برد . شب در خواب بدر الدين را ديد كه مىگويد : من از نياز او باخبر
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 481 | على اوجبى / محمد نعيم