درصدد برآمدند براى تجربهآموزى سفر كنند . پادشاه وقتى از قصد آنان باخبر شد ، سفر و تجربهآموزى را ستود ، امّا تأكيد كرد « به قلعهء ذات الصور پا نگذاريد كه سرانجامى بسيار هولناك پيش روى خواهيد داشت . »
سفر را آغاز كردند ، امّا منع شديد پادشاه باعث شد آن سه به ديدن دژ هوشربا حريصتر شوند . ازاينرو ، به سوى قلعه حركت كردند . وقتى وارد قلعه شدند ، تصوير دخترى زيباروى را بر ديوارهاى قلعه ديدند . هر سه دلباخته شدند . آن دختر كسى نبود ، جز دختر پادشاه آن سرزمين .
نزد پادشاه رفتند و از عشق و دلباختگى خود سخن گفتند . شاه فرمان داد تا آنها را به خندقى برند كه عاشقان پيشين را در آنجا سر بريده بودند . سرهاى بريده و شرط ازدواج با دختر پادشاه ، شعلههاى عشق آنها را فروكش نكرد . سرانجام در اين راه برادر بزرگتر و ميانى جان باختند . امّا برادر كهتر كامياب شد .
در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، صص 217 - 218 از مقالات شمس بهعنوان مأخذ اصلى اين داستان ياد شده است .
( 267 ) « الانسان حريص على ما منع » : « انسان به سوى آنچه از آن منع شود ، حريص مىگردد . » نگر :
بحار الأنوار ، ج 32 ، ص 36 ؛ تفسير الرازى ، ج 23 ، ص 133 و كنز العمّال ، ج 9 ، ص 44 . مضمون آن به فارسى مثل است . نگر : امثال و حكم ، ج 1 ، ص 235 .
( 268 ) روزى پادشاهى كه مست بود و اندر بزم خوش ، فرمان داد فقيهى را كه از آنجا مىگذشت ، به محفل شاهانه آوردند و وادارش كردند تا شراب نوشد . فقيه به ناچار شراب را نوشيد و مست شد .
سپس به آبريزگاه رفت . در راه يكى از كنيزان زيباروى شاه را ديد ، به زور وى را در آغوش گرفت .
در اين بين شاه وارد شد . تا صحنه را ديد ، سخت برآشفت . فقيه گريخت و به سرسرا بازگشت و پيالهاى ديگر نوشيد . شاه در پى مجازات او آمد ، امّا وقتى با حاضرجوابى فقيه مواجه شد ، او را بخشيد .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 483
مساهمون: على اوجبى
ص٤٨٣