تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 484

مساهمون:

ص٤٨٤
در شرح مثنوى ، دفتر ششم ، ص 581 . ( 269 ) اين داستان دربارهء يكى از معروف‌ترين شاعران دورهء جاهلى عرب ، امرؤ القيس ( 545 - 497 ه . ق ) است . امّا با واقعيت تاريخى بسيار متفاوت است . در واقع ، مولانا با قدرت تخيّل خويش شخصيت ديگرى از امرؤ القيس ارائه كرده است . خلاصهء داستان مثنوى چنين است : امرؤ القيس يكى از اشراف عرب ، بسيار زيباروى بود و تمامى زنان شيفته و دلباختهء وى . بتدريج از عشق مادّى دل‌زده شد . نيمه شبى با لباس مندرس ، زن و فرزند خويش را رها كرد و به سمت تبوك روانه شد . در آنجا به خشت‌زنى اشتغال داشت . به پادشاه خبر دادند كه امرؤ القيس به تبوك آمده و خشت‌زنى مىكند . شبانه به ديدارش شتافت و او را به زندگى اشرافى فراخواند . امرؤ القيس نپذيرفت و با سخنان خود شاه را منقلب كرد . شاه نيز پادشاهى را رها كرد و به همراه امرؤ القيس در لباس درويشى به سرزمينهاى ديگر سفر كرد . ( 270 ) اين داستان دربارهء جوحى و همسر اوست . در اينكه جوحى كيست ، اختلاف است : - برخى آن را شخصيتى افسانه‌اى مىدانند . - شمارى او را بر ملا نصر الدين تطبيق داده‌اند . - عدّه‌اى مىگويند او همان ابو الغصن ، معاصر ابو مسلم خراسانى ، و از قبيله فزاره بوده . ( نگر : شرح مثنوى ، دفتر ششم ، ص 595 ) خلاصهء داستان اينكه جوحى و زن زيبارويش براى رهايى از فقر ، نقشه‌اى مىكشند و آن اينكه قاضى شهر را به خانه كشند و به دام اندازند و از او پول ستانند . روزى همسر جوحى نزد قاضى مىرود و از اخلاق تند جوحى شكايت مىكند . قاضى شيفته و دلباختهء او مىشود و مىگويد : « در حال حاضر ، دادگاه شلوغ است ، شب به منزل من بيا تا مشكل تو را حل كنم . » همسر جوحى پاسخ مىدهد : « سراى من از همه جا خلوت‌تر است . بدانجا تشريف بياوريد . »