( 258 ) خلاصهء داستان چنين است : فقيرى از خداوند خواست تا بدون سعى و تلاش صاحب مال شود . شبى در خواب ندايى شنيد كه : به مغازهء فلان كتابفروش برو . در آنجا كاغذى هست كه بر روى آن راه به دست آوردن مال بسيار آمده است . پس از آنكه بيدار شد ، به سرعت به مغازهء ياد شده رفت . كاغذ را پيدا كرد . بر روى آن نوشته شده بود : بيرون شهر برو . فلان بارگاه را بياب . روبهقبله و پشت به بارگاه تيرى بينداز . هرجا افتاد ، آنجا را بكن . گنج را خواهى يافت .
فقير روزها چنين كرد ، امّا گنجى نيافت . سرانجام براى آنكه از نقشهء سخنچينان در امان باشد ، برگه را به پادشاه داد . كمانداران شاه نيز ماهها براساس دستورى كه روى برگه آمده بود ، عمل كردند ، امّا به نتيجه نرسيدند . به فرمان شاه برگه را دوباره به فقير دادند و او كار خود پى گرفت . امّا اينبار هم موفق نشد . دست به دعا شد و از خدا خواست ، علّت را بر او روشن سازد . ندا آمد : ما به تو فرمان داديم تير را در چلّهء كمان نهى ، امّا نگفتيم تير را با تمام قوا رها كنى .
اينبار تير را در كمان نه ، بگذار خودش فروافتد . فقير چنان كرد و به گنج دست يافت .
گويا مأخذ اين داستان مقالات شمس است . نگر : مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، صص 208 - 2509 .
( 259 ) خلاصهء داستان چنين است : روزى يك مسلمان و ترسا و جهود همسفر شدند . در ميان راه به منزلى وارد شدند . هنگام نماز مغرب ، ميزبان حلوايى برايشان آورد .
ترسا و جهود چون قبلا بسيار خورده بودند ، گفتند : ما امشب ميل نداريم ، فردا مىخوريم .
امّا مسلمان چون روزه بود ، گفت : بياييد امشب اين حلوا را بخوريم و صبر را براى فردا بگذاريم .
آن دو گفتند : قصد تو آن است كه اين حلوا را تنها بخورى .
مسلمان گفت : مگر ما سه تن نيستيم ؟ پس آن را به سه قسمت مىكنيم . هركس هر كارى خواست با قسمت خويش بكند .
امّا آن دو مخالفت كردند و در پى آن بودند كه مسلمان را به سختى اندازند و شب را به
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 478
مساهمون: على اوجبى
ص٤٧٨