تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
پيامبر ( ص ) فرمود : اين فرد نابيناست ، چرا خود را پنهان مىكنى ؟ ! عايشه گفت : او مرا نمىبيند ، امّا من كه او را مىبينم . اين حكايت بدين شكل در منابع روايى يافت نشد . آنچه آمده است دربارهء ابن مكتوم و امّ سلمه و ميمونه نيز دربارهء ابن مكتوم و فاطمه ( ع ) مىباشد . نگر : مسند احمد ، ج 6 ، ص 296 ؛ سنن ابن داود ، ج 4 ، ص 63 ؛ مكارم الاخلاق ، ص 233 ؛ بحار الأنوار ، ج 1 ، ص 37 ؛ تفسير ابو الفتوح رازى ذيل آيهء 30 سورهء نور به نقل از شرح مثنوى ، دفتر ششم ، ص 99 . ( 247 ) « أرنا حقائق الأشياء كما هى » : « خدايا ! حقيقت پديده‌ها را آن‌گونه كه هست به ما بنما » نگر : عوالى اللئالى ، ج 4 ، ص 132 . ( 248 ) در اين قسمت مولانا نادانى را كه عمر خود را ضايع كرده و هنگام مرگ توبه و استغفار مىكند ، به اين داستان تشبيه كرده است : شاعرى در روز عاشورا وارد انطاكيه شد . مردم حلب را ديد كه شيون و زارى مىكنند . علّت را پرسيد . وقتى دريافت مردم براى شهادت امام حسين ( ع ) ، اهل بيت و اصحابش عزادارى مىكنند ، گفت : امام و يارانش از اين عالم مادّى رها شدند و بند تن را گسستند . پس بايد بر ايشان شادى كرد و براى خود گريست كه هنوز در اينجا گرفتاريم . ( 249 ) خلاصهء داستان چنين است كه : بلال ، بردهء يكى از اشراف مكّه به نام اميّة بن خلف بن وهب بود . پس از طلوع خورشيد اسلام ، به آيين محمّدى گراييد . صاحبش سخت برآشفت . براى آنكه او را از دين اسلام بازگرداند ، چند روز او را زير آفتاب سوزان روى زمين انداخت . دست و پايش را بست و شكنجه‌اش داد . امّا بلال هماره : « احد احد » بر زبان راند و حاضر نشد از ايمان به خداى يگانه و پيامبر گرامىاش دست بردارد . روزى ابو بكر كه در حال گذر بود ، چشمش به بلال افتاد كه در زير سخت‌ترين شكنجه‌ها