تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١

تعليقات دفتر ششم

( 238 ) خلاصهء داستان چنين است : يكى از بزرگان و ثروتمندان ، غلامى سيه‌چرده و دخترى زيباروى داشت . غلام را علم و دانش آموخت . بتدريج غلام ، عاشق دختر وى شد . دختر خواستگاران زيادى از اشراف داشت . امّا پدر چون بر اين باور بود كه ثروت ، خوشبختى نمىآورد ، به دنبال داماد پرهيزگار بود . تا اينكه روزى شخصى پرهيزگار امّا تنگدست به خواستگارى آمد . پدر موافقت كرد . غلام وقتى از ماجرا مطّلع شد ، به شدّت مريض و رنجور گشت . ماهرترين پزشكان از مداواى وى درماندند . روزى صاحب غلام ، همسرش را نزد وى فرستاد تا با زيركى دريابد ، بيمارى او چيست ؟ و چون دريافتند او عاشق دخترشان شده ، سخت برآشفتند و در صدد تأديب و مجازات وى برآمدند . مردى قوىهيكل را به شكل دختر خويش آراستند و به غلام وعده دادند كه دختر خود را به عقد وى در خواهند آورد . جشنى بر پا كردند . به جاى دختر ، آن مرد قوىهيكل را به حجله فرستادند و . . . مأخذ اين داستان يافت نشد .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 471 | على اوجبى / محمد نعيم