( 239 ) اين قصّه در تقرير و تفسير آيهء 64 سورهء مائده يعنى
كُلَّما أَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ :
« هرگاه آتشى براى جنگ برافروختند » است . خلاصهء آن اينكه : شبى دزدى به خانهاى وارد مىشود .
صاحبخانه از صداى پاى دزد درمىيابد كه كسى در خانه است . سنگ آتشزنه را برمىدارد تا روشن كند . دزد خود را به نزديك صاحبخانه مىرساند . هربار كه صاحبخانه سنگ را روشن مىكند ، دزد به سرعت انگشت خود را روى سنگ مىگذارد و خاموش مىكند . صاحبخانه نيز گمان مىكند سنگ نمناك شده و روشن نمىشود .
( 240 ) نمرود پادشاه خونريز بابل ، براى جنگ با خدا ، بر روى تختى نشست كه به چند كركس بسته شده بود . به آسمان پرواز كرد و چند تير پرتاب نمود به گمان اينكه تيرها به خدا اصابت كند و او را مجروح سازد يا بكشد .
( 241 ) مأخذ اين داستان ، حكايتى است كه در معارف بهاء ولد ، ص 279 آمده است : « يكى دعوى عشق زنى مىكرد . گفت : « شب بيا » و منتظر مىبود تا معشوقه فروآيد . چون از كار شوى خود فارغ شد ، بيامد . وى را خواب برده بود . سه دانه جوز در جيب وى كرد و برفت . چون بيدار شد ، دانست كه چنين گفته است كه تو هنوز خردى و كودكى . از تو عاشقى نهآيد . از تو جوزبازى آيد . در عشق آن است كه چون بينديشى ، بميرى تا به معشوق رسى . » با اندكى تفاوت در اسرار التوحيد ، ص 46 و منطق الطير ، ص 196 نيز آمده است . نگر : مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، ص 199 .
( 242 ) اقتباسى است از آيهء 4 سورهء اخلاص :
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ :
« او را همتايى نيست ، يگانه است . »