داستان معرفى شده است ، امّا با اندكى تفاوت نمونههاى آن را مىتوان در تذكرة الأولياء ، ص 432 و ترجمهء تلبيس ابليس ، صص 248 - 249 نيز يافت . نگر : شرح مثنوى ، دفتر پنجم ، ص 546 .
( 236 ) اقتباسى است از آيهء 70 سورهء فرقان :
فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ :
« خدا بدى آنان را به نيكى بدل كند » .
( 237 ) خلاصهء داستان چنين است : روزى سلطان محمود غزنوى به سوى ديوان حكومتى رفت و همهء دولتمردان را در آنجا حاضر يافت . گوهرى درخشان را بر كف دست وزير نهاد و از قيمت آن پرسيد ؟
وزير گفت : از صد خروار طلا بيشتر مىارزد .
سلطان فرمان داد تا دو نيمش كند .
وزير گفت : چون نيكخواه و دلسوز اموال تو هستم ، نمىتوانم آن را بشكنم و چنين جواهرى را هدر دهم .
سلطان از دلسوزى و خيرخواهى او خوشحال شد و خلعتى به او پاداش داد . سپس گوهر را به دست يكى از نگاهبانان داد . او نيز از شكستن ابا كرد و پادشاه خلعتى به وى ارزانى داشت .
قاضى القضاة و ديگر درباريان نيز همگى چنان كردند و پادشاه پاداش ايشان داد تا اينكه نوبت به اياز رسيد ، او پس از اعتراف به ارزش بالاى گوهر آن را شكست و در برابر سرزنشهاى درباريان گفت : پيروى از فرمان شاه ، ارزش بيشترى دارد .
سلطان محمود خواست تا درباريان را به دليل پيروى نكردن از فرمان خود بكشد ، امّا اياز مانع شد .
مأخذ داستان مقالات شمس ، ج 1 ، صص 87 - 88 است ، آنجا كه مىگويد : « . . . وزير گفت : اين گوهر را چگونه بشكنم ؟