( 232 ) خلاصهء داستان چنين است : در زمان بايزيد بسطامى ، مسلمانى خوشبخت رو به كافرى كرد و گفت : چه مىشود اسلام بياورى و بدين ترتيب نجات و سرورى يا بى ؟
كافر گفت : اگر ايمان آن است كه بايزيد دارد ، من توان ندارم ؛ امّا به ايمان او ايمان دارم ؛ و اگر آن است كه شمايان داريد ، به آن هيچ تمايلى ندارم .
آنگونه كه در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، ص 185 آمده ، مأخذ اين داستان تذكرة الاولياء ، ج 1 ، ص 149 است .
( 233 ) خلاصهء داستان چنين است : در زمانهاى دور ، پادشاهى مهربان ، مسكيننواز ، عادل ، خوشدل ولى مىباره مىزيست . ناگاه در شبى ميهمانى بر او وارد شد . براى پذيرايى باده كم داشتند .
پادشاه به يكى از غلامان فرمان داد تا نزد فلان مسيحى برود و شرابى ناب تهيه كند و بازگردد .
غلام چنين كرد . در راه بازگشت ، زاهدى با او برخورد نمود . از او پرسيد : در سبوى تو چيست ؟
غلام گفت : باده .
پرسيد : از آن كيست ؟
گفت : از آن پادشاه .
زاهد با تعجّب گفت : مرد خدا مىخوارگى مىكند ؟ ! سنگى برداشت و ظرف شراب را بشكست .
غلام هراسان و ترسان نزد پادشاه آمد و ماجرا را بازگفت . پادشاه خشمگين شد و فريادزنان به دنبال زاهد به كوى و برزن رفت تا او را بيابد و گرزى گران بر سرش بكوبد . زاهد كه صداى خشمگين پادشاه را شنيد ، پنهان شد و مردم هرچه كردند ، نتوانستند پادشاه را منصرف سازند .
آنگونه كه در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، صص 187 - 188 آمده ، مأخذ اين داستان را احياء العلوم غزالى ، ج 2 ، صص 311 - 312 است .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 467
مساهمون: على اوجبى
ص٤٦٧