بدانها قانع نبود و مشتاق بود حق تعالى را شهود كند . روزى بر بلنداى كوهى رفت و به حق تعالى گفت : يا خود را به من بنماى يا خود را از بالاى اين كوه به زير خواهم انداخت .
حق تعالى فرمود : چون زمان وصال نرسيده ، پس اگر چنين كنى ، نخواهى مرد .
بااينحال ، شدّت اشتياق شهود حق تعالى او را بر آن داشت كه خود را به زير اندازد . چنين كرد امّا به درون آبى افتاد و نمرد .
شيخ بىتابى كرد . حق تعالى فرمود : از اين بيابان بيرون رو و به شهر غزنين داخل شو .
شيخ گفت : به چه كارى ؟
حق تعالى فرمود : در كسوت گدايان درآ و هرچه از اغنيا گرفتى ، ميان فقرا تقسيم كن .
شيخ چنين كرد ، امّا مردم او را شناختند . به خدمتش شتافتند و اكرامش كردند .
شيخ بدانها وقعى ننهاد و به شيوهء خود ادامه داد . هر روز چهار بار به دربار شاه وارد مىشد و گدايى مىكرد . پادشاه خشمگين شد و او را سرزنش كرد .
شيخ گفت : من به امثال تو نيازى ندارم . مطيع فرمان الهىام . اشك از چشمان شيخ جارى شد و سخنانش در دل شاه اثر گذارد . به شيخ گفت : به خزانه برو و هرچه خواهى بردار .
شيخ ابا كرد و گفت : اجازهء چنين كارى را ندارم .
او دو سال مداوم گدايى كرد تا اينكه از حق تعالى فرمان رسيد ديگر گدايى بس است . زين پس تنها از حق تعالى بخواه . بدين ترتيب شيخ به مقامى رسيد كه هرگاه نيازمندى به نزد او مىرفت ، بدون آنكه لب به سخن بگشايد و عرض نياز كند ، خواستهء او را مىيافت و اجابتش مىكرد .
( 227 ) « لحم العالم مسموم من شمّ مرض و من أكل مات » : « گوشت دانشمند ، مسموم است . هركه استشمام كند ، بيمار شود ؛ و هركه بخورد ، بميرد . » مأخذ اين سخن يافت نشد .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 464
مساهمون: على اوجبى
ص٤٦٤