محمّد ( ص ) سرور پيامبران و وصىّ او سرور اوصيا است ؛ و خداى بسيار پاك و منزّه است و پروردگار فرشتگان و روح است . »
( 220 ) خلاصهء داستان چنين است : يكى از غلامان سلطان محمود غزنوى كه اياز نام داشت ، در اثر پاكى درون و زيركى و هوشيارى محبوب وى شد و بتدريج در دستگاه حكومتى به مقامى خاص رسيد . براى اينكه گذشتهء خويش را فراموش نكند و مغرور نشود ، چارق و پوستين دوران شبانى خود را به ديوار اتاقش آويخت و هر روز نخست به اتاق مىرفت و به آنها مىنگريست سپس در را قفل مىكرد و مىرفت .
درباريان حسود ، گمان بردند كه او در اتاقش كيسههاى زر را پنهان كرده است . به نزد سلطان محمود رفتند و ماجرا را بازگفتند . او كه مىدانست ادّعاى آنها دروغى است ، براى اينكه شرمسارشان كند ، فرمان داد تا در را بازگشايند و كيسههاى زر را بازستانند و نزد وى آوردند .
شبانه سى تن از آنان به سمت اتاق اياز رفتند . قفل در را شكستند و داخل شدند ، امّا جز چارق و پوستين شبانى چيزى نيافتند . سرافكنده نزد سلطان آمدند .
او نخست تجاهل كرد و از اينكه دست خالى آمده بودند ، اظهار تعجّب كرد . پس از آنكه حسودان سخنچين توبه كردند و به خاك افتادند ، سلطان گفت : چون شمايان به اياز اتّهام زديد ، حكم در دست اوست . اگر خواست مجازات مىكند و اگر خواست مىبخشايد . اياز را خواست و مجرمان را در اختيارش گذاشت . اياز گفت : من تابع حكم و فرمان شمايم . زيرا هرچه دارم از آن توست .
مأخذ اين داستان مصيبتنامهء عطّار نيشابورى ، ص 139 است . امّا همين داستان در حلية الأولياء ، ج 5 ، ص 291 به عمر بن عبد العزيز و در اسرار التوحيد ، ص 209 به يك جولاهه نسبت داده شده است . مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، صص 173 - 174 نيز مأخذ داستان را حلية الأولياء مىداند .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 461
مساهمون: على اوجبى
ص٤٦١