تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
پاسخ داد : اگر لقمه‌اى نان داشتم ، كى چنين ادّعايى مىكردم . نيز « گويند : در عهد مأمون ، مردى دعوى پيمبرى مىكرد . او را نزد خليفه بردند . خليفه گفت تا وى را به مطبخى بسپارند و خوراكهاى گونه‌گون بخورانند . آن‌گاه او را بخواند و پرسيد : فرشته باز هم نزد تو مىآيد ؟ گفت : آرى . پرسيد : چه مىگويد ؟ گفت : پيام مىرساند كه هيچ پيمبرى را چون تو عزيز نداشتم . مبادا از اينجا كه فرستاده است ، به جايى ديگر روى . » شرح مثنوى ، دفتر پنجم ، ص 175 . متأسّفانه مأخذ حكايت مثنوى يافت نشد . ( 214 ) خلاصهء داستان با اندك تفاوت آن‌گونه كه در ترجمهء تفسير طبرى ، ج 1 ، صص 44 - 45 آمده چنين است : چون خداى - عزّ و جلّ - خواست آدم را بيافريند ، جبرئيل را بفرستاد و گفت : برو بدين جهان آنجا كه امروز مكّه است و از آنجا چهل گز گل از زمين بردار . جبرئيل بيامد و آنجا كه امروز كعبه است ، پر فروبرد به زمين و خواست كه گل بردارد و زمين با جبرئيل به سخن آمد ، گفت : يا جبرئيل ! همى چه كنى ؟ گفت : همى گل بردارم از روى تو تا خداى - عزّ و جلّ - خلقى بيافريند و اين جهان به دو سپارد . زمين مر جبرئيل را سوگند داد و گفت : بدان خداى كه تو را فرستاد كه تو از من گل برندارى كه خداى - عزّ و جلّ - از آن خليفتى آفريند كه او بر پشت من گناه [ كند ] و خون ناحق ريزد ، همچنان‌كه آن جانّ كرد تا خداى تعالى ايشان را از پشت زمين براند . جبرئيل از بهر آن سوگند بازگشت و گفت : يا ربّ ! تو خود بهتر دانى كه من از بهر چه بازگشتم . پس خداى - عزّ و جلّ - ميكائيل را بفرستاد و گفت : برو و چهل گز گل از روى زمين بردار .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 458 | على اوجبى / محمد نعيم