تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦
النَّهارَ فِي اللَّيْلِ وَ أَنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ :
« اين براى آن است كه خدا شب را در روز آورد و روز را در شب و اينكه خدا شنوا و بيناست . » ( 209 ) « ارحموا ثلاثا : عزيز قوم ذلّ و غنىّ قوم افتقر و عالما يلعب به الجهّال » : « سه كس را رحم كنيد : عزيز قوم ذليل ، غنىّ قوم فقير و عالمى كه نادانان به بازى گيرندش . » نگر : الأمالى ( شيخ صدوق ) ، ص 62 ؛ بحار الأنوار ، ج 2 ، ص 44 ؛ تهذيب التهذيب ، ج 8 ، ص 193 ؛ كتاب المجروحين ، ج 2 ، ص 118 ؛ ج 3 ، ص 74 و الموضوعات ، ج 1 ، صص 236 - 237 . ( 210 ) خلاصهء داستان چنين است : محمّد خوارزمشاه به شهر شيعى سبزوار لشكر كشيد . وقتى عرصه را بر آنان تنگ كرد ، امان خواستند . نداد . هرچه پيشكش آوردند ، نپذيرفت و گفت : امان شما مشروط به آن است كه شخص ابو بكر نام را نزد من آوريد . هرچه گشتند ، چنين فردى را نيافتند تا آنكه در خرابه‌اى مردى رنجور را يافتند كه نامش ابو بكر بود . از او خواستند تا همراهشان شود . گفت : اگر توان رفتن داشتم ، اينجا نمىماندم . تختى آوردند و او را بر روى آن نهادند و نزد خوارزمشاه بردند و بدين ترتيب امان يافتند . آن‌گونه كه در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، صص 162 - 163 آمده ، مأخذ اين داستان - البتّه با اندك تفاوت - معجم البلدان ، ج 7 ، ص 160 است . ( 211 ) « فإذا أحببته كنت سمعه [ الذى يسمع به ] و بصره [ الذى يبصر به ] » : « و آن‌گاه كه دوستش بدارم ، گوشى مىشوم كه بدان بشنود و چشمى كه بدان ببيند » نگر : بحار الأنوار ، ج 5 ، ص 207 ؛ ج 34 ، ص 306 ؛ ج 58 ، ص 149 ؛ ج 67 ، ص 22 ؛ ج 71 ، ص 269 ؛ ج 72 ، ص 155 ؛ ج 84 ، ص 31 ؛