شيخ گفت : بايزيد اين است كه مىبينيد ، آن بايزيد نبود . »
تفاوت روايت مثنوى با تذكرة الاولياء در قسمت پايانى است . در مثنوى آمده كه : « مريدان هر چه كارد مىزدند ، بر بايزيد كارگر نبود و بر بدن خودشان فرود مىآمد و آنها را زخمى مىكرد . »
( 191 ) « سبحان ما أعظم شأنى و أنا سلطان السلاطين » : « پاك و منزّهم . چه بلندمرتبهام ! و من پادشاه تمامى پادشاهانم » اين سخن منسوب به بايزيد بسطامى است . نگر : نفحات الأنس ، ص 467 .
( 192 ) پيامبر گرامى ( ص ) براى مقابله با خطر حملهء امپراتورى روم شرقى ، سپاهى را به فرماندهى جوان هيجده سالهاى به نام اسامه پسر زيد - منسوب به قبيلهء بنى هذيل « 1 » - به منطقهء موته گسيل مىدارد . جوانى از روى حسادت به اين امر اعتراض مىكند و از رسول خدا ( ص ) مىپرسد : با وجود پيران و بزرگان مهاجر ، چرا آن جوان كمتجربه را به فرماندهى انتخاب كرده است ؟ ! و پيامبر دليل اين ترجيح را توضيح مىدهند . نگر : سيرهء ابن هشام ، ج 4 ، ص 253 ؛ الطبقات الكبرى ، ج 2 ، ص 41 و . . .
( 193 ) آنگونه كه در تذكرة الاولياء و رسالهء قشيريه آمده است ، داستان از اين قرار است كه : پادشاهى
هامش
( 1 ) . در شرح مثنوى ، ج 6 ، ص 293 آمده است : « اسامه از بنى كلب و از تيرهء قحطانى است . درصورتىكه هذيل از طايفهء عدنانيان است . تا آنجا كه تتبع كردم ، نخست نيكلسون متوجه اين اشتباه شده ، سپس ديگران از او گرفتهاند . »