( 188 ) اشاره است به حديث « إنّى أجد نفس الرحمن من قبل اليمن » : « بوى خدا از سوى يمن به مشامم مىرسد . » نگر : الاختصاص ، ص 341 ؛ الإيضاح ، ص 15 ؛ بحار الأنوار ، ج 42 ، ص 155 ؛ التاريخ الكبير ، ج 4 ، ص 71 ؛ تفسير القرطبى ، ج 20 ، ص 231 ؛ تفسير نور الثقلين ، ج 5 ، ص 691 ؛ شرح اصول الكافى ( مولى صالح مازندرانى ) ، ج 4 ، ص 210 ؛ طرائف المقال ، ج 2 ، ص 593 ؛ عوالى اللئالى ، ج 1 ، ص 51 ؛ ج 4 ، ص 97 ؛ الفضائل ، ص 107 ؛ المجازات النبوية ، صص 56 - 57 و مفردات غريب القرآن ، ص 501 .
( 189 ) اين شعر از آن ابو نواس ، شاعر ايرانى الاصل سدهء دوم هجرى است و مضمون آن :
خمر بنوشانم و گو خمر است * اگر آشكارا مىتوانى نهانى ننوشان
( 190 ) دقيقترين مأخذ اين داستان ، با اندكى تفاوت ، حكايتى است كه عطّار در تذكرة الاولياء ، ج 1 ، ص 140 آورده است : « يك بار در خلوت بود ، بر زبانش برفت كه « سبحان ما أعظم شأنى » چون با خود آمد ، مريدان با او گفتند كه : « چنين كلمهاى بر زبان تو برفت ! »
شيخ گفت : « خداتان خصم ، بايزيدتان خصم ، اگر از اين جنس كلمهاى بگويم ، مرا پارهپاره كنيد . »
مگر چنان افتاد كه ديگر بار همان بگفت . مريدان قصد كردند تا بكشندش . خانه از بايزيد انباشته بود . اصحاب خشت از ديوار بيرون گرفتند و هريكى كاردى مىزدند ، چنان كارگر مىآمد كه كسى كارد بر آب زند ، هيچ زخم كارگر نمىآمد . چون ساعتى چند برآمد ، آن صورت خرد مىشد . بايزيد پديد آمد چون صعوهاى خرد در محراب نشسته . اصحاب درآمدند و حال بگفتند .