( 186 ) شايد به آيهء 32 سورهء زخرف اشاره داشته باشد كه مىفرمايد :
نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا :
« ما در زندگى دنيايى ، روزى را ميانشان قسمت كرديم . »
( 187 ) خلاصهء داستان چنين است : روزى بايزيد بسطامى ( 161 - 234 ه . ق ) به همراه مريدانش به اطراف شهر رى رسيدند . بايزيد گفت : « از خرقان بوى يار به مشام جانم مىرسد . كسى كه سالها بعد پا به عرصهء گيتى خواهد نهاد . هر بامداد بر سر مزارم حاضر خواهد شد و از مريدانم خواهد گرديد » و چنين شد .
مأخذ اين داستان يا حكايتى است كه عطّار در تذكرة الأولياء ، ج 2 ، ص 201 آورده است :
« نقل است كه بايزيد هر سال يك نوبت به زيارت دهستان شدى به سرريگ - كه آنجا قبور شهداست - چون بر خرقان گذر كردى ، باستادى و نفس بركشيدى .
مريدان از وى سؤال كردند كه : شيخا ! ما هيچ بوى نمىشنويم ؟ !
گفت : آرى كه از اين ديه دزدانه بوى مردى مىشنوم . مردى بود نام او على و كنيت او ابو الحسن ، به سه درجه از من بيش بود . بار عيال كشد و كشت كند و درخت نشاند .
نقل است كه شيخ در ابتدا دوازده سال در خرقان ، نماز خفتن به جماعت بكردى و روى به خاك بايزيد نهادى و به بسطام آمدى و باستادى و گفتى : « بار خدايا ! از آن خلعت كه بايزيد را دادهاى ، ابو الحسن را بويى ده » و آنگاه بازگشتى وقت صبح را به خرقان بازآمدى . »
و يا آنچه در مقالات شمس ، ج 1 ، ص 117 آمده است : « اين ابا يزيد - قدّس اللّه سرّه - بر ديه خرقان گذر كرد ، گفت : « از اين ديه بعد صد و پنجاه سال مردى بيرون آيد كه به پنج درجه از من بگذرد » و همچنان شد ، به همان تاريخ ، ابو الحسن خرقانى طالب شد و از سر تربت او خرقه پوشيد . »