( 197 ) معلوم نيست مولانا اين حكايت را از كدام مأخذ گرفته است . خلاصهء داستان اينكه : پادشاهى در خواب ديد كه فرزند زيبا و برومندش درگذشته است . از خواب بيدار شد و دريافت آنچه رخ داده ، خواب بوده . خوشحال شد . در صدد برآمد تا براى فرزندش همسرى بيابد و صاحب فرزندى شود تا اگر براى پسر اتّفاقى رخ داد ، نسل او ادامه داشته باشد . چنين كرد . دخترى زيبا از خانوادهء پاك ، امّا فقير يافت و علىرغم مخالفت همسر آن دو را به عقد هم درآورد . غافل از اينكه پيرزن جادوگرى عاشق پسر پادشاه شده و با جادو او را شيفتهء خود ساخته است . پزشكان هرچه كردند نتوانستند ، شاهزاده را از دام پيرزن برهانند تا اينكه با دعاى پادشاه بزرگدلى را يافتند كه قصد رهايى شاهزاده را داشت . او به پادشاه گفت : بايد آنچه مىگويم ، دقيقا انجام دهى . به قبرستان برو در قبر سفيد ، ريسمانى را بياب . گرههاى آن ريسمان را باز كن و بازگرد . پادشاه چنين كرد و بدين ترتيب شاهزاده از چنگ جادوى پيرزن رهايى يافت .
( 198 ) براساس آيهء 259 سورهء بقره ، عزير با خرش از روستايى ويران مىگذشت . پيش خود گفت :
خداى چگونه اين مردگان را زنده خواهد كرد ؟ ! به امر الهى او و خرش قبض روح شدند و پس از صد سال دوباره زنده شدند . سورآبادى مىگويد : « چون به خانه بازگشت ، چهلساله بود و پسر او صد و بيستساله . در بزد . گفتند : كيست ؟ گفت : منام عزير . گفتند : چه جاى عزير است كه عزير از صد سال باز بمرده است . » [ قصص قرآن ، ص 22 ] .
امّا مولانا بهگونهاى ديگر داستان را حكايت مىكند . مىگويد : پسران عزير سالها به دنبال وى بودند تا اينكه روزى در راه با پدر خود مواجه شدند ، او را نشناختند . از او سراغ پدر را گرفتند .
عزير خود را معرّفى نكرد و گفت : آرى عزير را مىشناسم . پس از من خواهد آمد . يكى از دو پسر عزير خوشحال شد . ديگرى كه پدر را شناخت ، بىهوش شد .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 450
مساهمون: على اوجبى
ص٤٥٠