سرما امانشان را بريد . از روستايى خواستند تا لااقل آن شب آنها را در منزل جاى دهد تا فردا به شهر خود بازگردند . امّا روستايى چنين نكرد . آلاچيق انتهاى باغ را كه مخصوص نگهبانى بود به آنها نشان داد . ناچار پذيرفتند و مستقر شدند . در همين بين شبح گرگى از دور نمودار شد . شهرى تيرى به كمان گذاشت و حيوان را نقش بر زمين كرد . هنگام افتادن حيوان ، صدايى از او خارج شد . روستايى برجهيد و فرياد برآورد كه كرّه الاغ مرا كشتى ؟ !
شهرى گفت : آن گرگ بود ، نه الاغ .
روستايى نهيب زد : من صداى باد الاغ خويش شناسم .
شهرى از رندى روستايى در شگفت شد و گفت : تو در اين تاريكى خر خود را شناسى ، امّا مرا نشناسى ؟ !
آنگونه كه در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، صص 89 - 90 آمده ، مأخذ اين داستان ، حكايتى است كه جاحظ در كتاب البخلاء ، ص 17 نقل كرده است .
( 128 ) نگر : الأمالى ( شيخ مفيد ) ، ص 75 ؛ بحار الأنوار ، ج 7 ، ص 195 ؛ ج 36 ، ص 72 ؛ ج 66 ، ص 240 ، 241 ؛ ج 71 ، ص 397 ، 399 و ج 84 ، ص 120 ؛ تفسير فرات ، ص 226 ؛ ثواب الأعمال ، ص 152 ؛ جامع الأخيار ، ص 118 ؛ الكافى ، ج 2 ، ص 125 ؛ المحاسن ، ج 1 ، ص 265 ؛ مستدرك الوسائل ، ج 12 ، ص 223 ، 227 و وسائل الشيعة ، ج 16 ، ص 166 .
( 129 ) « اتّق من شرّ من أحسنت إليه » : « از شرّ كسى كه به او نيكى كردى پرهيز كن » . نگر : احاديث مثنوى ، ص 72 ؛ تذكرة الموضوعات ، ص 69 ؛ تفسير الثعلبى ، ج 5 ، ص 71 ؛ تفسير القرطبى ، ج 8 ، ص 208 ؛ كشف الخفاء ، ج 1 ، ص 43 و با اندكى تفاوت در : الإتقان ، ج 2 ، ص 346 .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 424
مساهمون: على اوجبى
ص٤٢٤