الهى را به من بياموزيد . چنين كردند . او به آسمان شد ؛ و اين دو ناگاه به خويش آمدند و از كردهء خويش پشيمان گشتند و . . .
نگر : قصص سورآبادى ، صص 16 - 17 ؛ بحر در كوزه ، ص 304 ؛ سرّ نى ، ص 142 به نقل از تفسير شريف مثنوى ، ج 1 ، صص 83 - 82 .
( 136 ) خلاصهء داستان چنين است : مارگيرى براى گرفتن مار به كوهساران مىرود . پس از جستجوى فراوان با مارى برمىخورد كه در اثر شدّت سرما به مار مرده شبيه بود . مار را به زنجير مىكشد و با خود به شهر مىبرد تا معركه بگيرد و پول فراوانى جمع كند . در كنار رود دجله در شهر بغداد معركه گرفت . بتدريج بر اثر گرما ، مار جان دوباره يافت و زنجيرها را پاره كرد . جمعيت از مشاهدهء اين صحنه گريختند . در اين ميان ، برخى زير دست و پا جان سپردند . مارگير نيز در اثر حملهء مار كشته شد . نيكلسون در شرح مثنوى معنوى مولوى ، دفتر سوم ، ص 1085 پيش از ارجاع اين داستان به مرزباننامه ، آن را شرح و بسط افسانهء ازوپ مىداند . و در شرح مثنوى شريف ، ج 5 ، ص 151 به باب دوم مرزباننامه ارجاع داده شده است .
( 137 ) شايد اشاره باشد به آيهء 156 سورهء بقره كه مىفرمايد :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ :
« همه از اوييم و بهسوىاش بازمىگرديم . »
( 138 ) خلاصهء داستان چنين است : هنديان فيلى آورده و در خانهاى تاريك قرار دادند . مردم كه تا آن زمان فيل نديده بودند ، براى تماشا آمدند . چون خانه تاريك بود ، به ناچار هريك قسمتى از بدن فيل را لمس مىكرد و آن را با چيزهاى ديگر اشتباه مىگرفت . آنكه دست بر خرطوم مىكشيد ،