طبيب در پاسخ مىگويد : همين عصبانيت تو هم از پيرى است .
( 120 ) « هذا شىء عجبا » : « اين چيز شگفتى است ! » اقتباسى است از آيات سورهء كهف .
( 121 ) « هذا شىء نكرا » : « اين چيز ناپسندى است » اقتباسى است از آيات سورهء كهف .
( 122 ) خلاصهء داستان چنين است : درويشى به قصد سفر وارد كشتى شد . پس از مدّتى به خواب رفت . ناگهان با صداى هياهويى بلند شد كه كيسهء زرى گم شده و بايد همه را بگرديم . صاحب مال پس از آنكه همه را گشتند رو سوى درويش كرد . درويش دلشكسته شد و به خاطر اين اتّهام به خداوند متوسّل شد . در آن هنگام ، صدها ماهى كه در دهان هريك مرواريدى بود ، از آب بيرون آمدند . او چندى از آن مرواريدها را گرفت و به كف كشتى انداخت و خود پرواز كرد و به مسافران و اهل كشتى گفت : كشتى از آن شما و خدا از آن من .
اين داستان در منابعى چون حلية الاولياء ، ج 10 ، ص 176 ؛ كشف المحجوب ، ص 109 و رسالهء قشيريه ، ص 165 آمده است . نگر : مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، ص 81 .
( 123 ) سورهء « عبس » براى بزرگداشت فقيران آمده است . گويند : عبد اللّه بن شريح كه به ابن امّ مكتوم شهره بود ، مردى نابينا بود . روزى خدمت پيامبر ( ص ) رسيد تا از قرآن برايش بخواند و تعليمش دهد . در آن هنگام ، برخى چون : ابو جهل ، عبّاس ، عتبة بن ربيعه و پسران اميّه نيز آمده بودند و پيامبر ( ص ) مىخواست آنان را به آيين اسلام متمايل گرداند . ازاينرو ، از عبد اللّه روى برگرداند ،
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 421
مساهمون: على اوجبى
ص٤٢١