جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ :
« به مادر موسى وحى كرديم كه او را شير ده و چون بر او ترسيدى ، به دريا افكنش و مترس و غمگين مباش . چه او را بهسوىات بازگردانيم و از پيامبرانش قرار دهيم . »
( 116 ) منشأ اين داستان ، افسانهاى است كه گويند : مردى شترى با خود مىبرد . در چراگاهى نشست و خوابش درربود . چون بيدار شد ، شتر را نديد . جستوجوكنان در پى اشتر مىرفت و به سه تن رسيد . از آنان جوياى شتر خود شد .
يكى پرسيد : يك چشم شتر تو كور بود ؟
گفت : آرى .
ديگرى پرسيد : يكتاى بارى كه بر پشت داشت ، شيره بود و تاى ديگر سركه ؟
گفت : آرى .
سومى گفت : زنى حامله بر پشت شتر بود ؟
گفت : آرى .
گفتند : ما شتر تو را نديدهايم .
مرد گريبان آنان را گرفت كه شما همهء نشانى شتر مرا مىدهيد . آنگاه مىگوييد آن را نديدهايم ؟ ! سرانجام ، كارشان به محضر قاضى افتاد . آن سه تن گفتند : ما به فراست ، اين نشانهها را دريافتيم .
يكى گفت : بر روى زمين ، اثر پنجهء زنى را ديدم . دانستم آن زن گرانبار بوده و هنگام سوار شدن ، دست خود را بر زمين نهاده تا نيفتد .
ديگرى گفت : علف يك قسمت راهى كه شتر رفته بود ، چريده و يك طرف ديگر باقى بود .
دانستم كه يك چشم شتر كور بوده است .
سومى گفت : در هريك سو زنبوران بودند و يكسو پشههاى خرد . دانستم كه زنبوران به هواى شيره آمده بودند و پشهها به هواى سركه .