تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ :
« به مادر موسى وحى كرديم كه او را شير ده و چون بر او ترسيدى ، به دريا افكنش و مترس و غمگين مباش . چه او را به‌سوىات بازگردانيم و از پيامبرانش قرار دهيم . » ( 116 ) منشأ اين داستان ، افسانه‌اى است كه گويند : مردى شترى با خود مىبرد . در چراگاهى نشست و خوابش درربود . چون بيدار شد ، شتر را نديد . جست‌وجوكنان در پى اشتر مىرفت و به سه تن رسيد . از آنان جوياى شتر خود شد . يكى پرسيد : يك چشم شتر تو كور بود ؟ گفت : آرى . ديگرى پرسيد : يك‌تاى بارى كه بر پشت داشت ، شيره بود و تاى ديگر سركه ؟ گفت : آرى . سومى گفت : زنى حامله بر پشت شتر بود ؟ گفت : آرى . گفتند : ما شتر تو را نديده‌ايم . مرد گريبان آنان را گرفت كه شما همهء نشانى شتر مرا مىدهيد . آن‌گاه مىگوييد آن را نديده‌ايم ؟ ! سرانجام ، كارشان به محضر قاضى افتاد . آن سه تن گفتند : ما به فراست ، اين نشانه‌ها را دريافتيم . يكى گفت : بر روى زمين ، اثر پنجهء زنى را ديدم . دانستم آن زن گران‌بار بوده و هنگام سوار شدن ، دست خود را بر زمين نهاده تا نيفتد . ديگرى گفت : علف يك قسمت راهى كه شتر رفته بود ، چريده و يك طرف ديگر باقى بود . دانستم كه يك چشم شتر كور بوده است . سومى گفت : در هريك سو زنبوران بودند و يك‌سو پشه‌هاى خرد . دانستم كه زنبوران به هواى شيره آمده بودند و پشه‌ها به هواى سركه .