( 93 ) « مرضت و لم تعدنى » مأخذ اين سخن يافت نشد . امّا در نفحات الأنس ، ص 116 ، در زمرهء احاديث به شمار آمده است .
( 94 ) خلاصهء داستان چنين است : ذو النون مصرى دچار نوعى جنون شد . مردم كه اين حال را تحمّل نمىتوانستند بكنند ، او را به زندان انداختند . مريدان ذو النون چون باخبر شدند ، با تعجّب به ملاقاتش شتافتند و تمجيدهاى مبالغهآميز كردند . ذو النون براى آزمودن آنها ، دشنامشان داد و دست به چوب و سنگ برد كه آنها را به ظاهر بزند . تمامى مريدان گريختند . ذو النون قهقههاى سر داد و با تعجّب گفت : اين مدّعيان دوستى ، تاب نياوردند و گريختند ! اينان چه مريدانىاند !
مأخذ اين داستان متونى چون اللمع فى التّصوف ، ص 50 ، رسالهء قشيريه ، ص 86 و 146 ، كشف المحجوب ، ص 404 ؛ كيمياى سعادت و تذكرة الاولياء ، ج 2 ، ص 163 به نقل از مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، ص 53 مىباشد .
( 95 ) اقتباس از آيهء 91 سورهء بقره :
فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنْبِياءَ اللَّهِ مِنْ قَبْلُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ :
« اگر مؤمن بوديد ، چرا پيامبران الهى را پيش از اين مىكشتيد ؟ ! »
( 96 ) اينگونه مباحث مبتنى بر گمانههاى عامّه است و هيچ سنخيتى با باورهاى اماميه ندارد .
( 97 ) خلاصهء داستان چنين است : چوپان مخلصى بود كه با خدا همچون آدمى مناجات مىكرد : تو