نادان خواست تا در حضور او مردهاى را زنده كند . حضرت رو به درگاه الهى كرد و با تعجّب پرسيد : چگونه است كه اين شخص به بيمارى و مردگى باطنى خود توجّه ندارد و در پى مشاهدهء زنده شدن مردگان است ؟ ! در هر حال به اذن الهى استخوانها جان گرفتند . ناگهان شيرى بيرون جهيد و شخص نادان را دريد و بلعيد . مأخذ اين داستان الهىنامهء عطار است ، آنجا كه مىگويد :
ز عيسى ابلهى درخواست يك روز * مرا نامِ مهينِ حق درآموز
نگر : مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، صص 43 - 44 .
( 83 ) خلاصهء داستان چنين است : باز دستآموزى كه در كاخ شاه به سر مىبرد ، روزى از آشيانهء خود گريخت و به خانهء پيرزن نادارى پناه برد . پيرزن از روى نادانى ، پر و ناخنهايش را بريد . شاه كه نگران حال باز بود و همه جاى را در پىاش مىگشت : روزى باز را در خانهء پيرزن يافت و به حالش گريست و گفت : اين سزاى كسى است كه بىوفا باشد و كاخ را به كوخ ترجيح دهد .
اين داستان پيش از مولانا نيز شهرت داشته و در آثارى چون كشف المحجوب ، ص 8 به چشم مىخورد . عطّار نيز آن را به نظم درآورده است . نگر : مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى ، صص 44 - 45 .
( 84 ) اشاره به ضربالمثل مشهور است كه مىگويد : « پايت را بهاندازهء گليمت دراز كن » . نگر : امثال و حكم ، ج 1 ، صص 498 - 499 .
( 85 ) اشاره است به حديث « أعدى عدوّك نفسك التى بين جنبيك » : « سختترين دشمنت ، نفس توست » نگر : بحار الأنوار ، ج 67 ، ص 36 ، 64 ؛ ج 71 ، ص 271 ؛ تفسير الأصفى ، ج 3 ، ص 816 ؛