تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
عدّة الداعى ، ص 295 و عوالى اللئالى ، ج 4 ، ص 118 و حديث « لا عدوّ أعدى على المرء من نفسه » : « براى آدمى هيچ دشمنى سخت‌تر از نفس نيست . » نگر : عيون الحكم و المواعظ ، ص 536 ، 540 و مستدرك الوسائل ، ج 11 ، ص 140 . ( 86 ) خلاصهء داستان چنين است : مفلسى شكمباره را به دليل دين‌اش به زندان انداختند . زندانيها از پرخورى او به ستوه آمدند و از طريق نمايندهء قاضى از دست او شكايت كردند و خواستند يا زندانى را آزاد كنند يا برايش مقرّرى خاص تعيين كنند . قاضى حكم به آزادىاش مىكند . امّا زندانى اصرار مىكند كه به دليل افلاس و تهيدستى در زندان بماند . چه زندان براى او چون بهشت بود . قاضى پس از تفحّص به درستى ادّعاى او پى مىبرد . ازاين‌رو ، دستور مىدهد در شهر او را بچرخانند و به همگان اعلام كنند كه اين شخص تهيدست است و كسى با او دادوستد نكند . مأموران شتر يك هيزم‌فروش را به زور مىگيرند و زندانى را در شهر مىچرخانند . در پايان ، هيزم‌فروش از زندانى مىخواهد كه حد اقل پول كاه شتر را به او بدهد . زندانى در پاسخ مىگويد : عجب احمقى ! تاكنون درنيافتى كه چرا مرا گرد شهر چرخاندند . من پولى در بساط ندارم . ( 87 ) « الشيخ فى قومه كالنبىّ فى امّته » : « هر پيرى در ميان قومش ، چون پيامبر در ميان امّتش مىباشد . » نگر : تهذيب التهذيب ، ج 5 ، ص 290 ، چاپ اوّل ، دار الفكر ، 1404 ه . ق . ( 88 ) بىشك اين ادّعا مبتنى بر گمانه‌هاى عامّه است و هيچ سنخيتى با باورهاى راستين اماميه ندارد . ( 89 ) خلاصهء داستان چنين است : پادشاهى دو غلام داشت يكى زيبا و ديگرى زشت‌رو . روزى
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 410 | على اوجبى / محمد نعيم