( صص 340 - 341 ) است كه با تصرّفات مولانا بدين شكل درآمده است . نگر : شرح مثنوى شريف ، ج 3 ، صص 753 - 757 .
( 46 ) « ليس عند ربّك صباح و لا مساء » : « پروردگارت را صبح و شامى نيست » اين سخن منسوب به عبد اللّه بن مسعود است . نگر : نفحات الانس ، ص 370 .
( 47 ) در الفتوحات المكّية يافت نشد .
( 48 ) در روزگاران گذشته ، در ميان اعراب خانوادهاى تنگدست مىزيست . شبى زن از وضعيت نابسامان زندگى به شوى خويش گله كرد و گفت : گرچه اعراب جنگجو و غارتگرند ، امّا ما از غنايم بىبهرهايم . چون مهماننوازيم ، اگر مهمانى سر رسد ، به ناچار بايد شبانه جامهء خويش بفروشيم . مرد ، زن را به ناپايدارى روزگار و فرارسيدن ايّام خوش وعده داد و به توكّل سفارش كرد . زن خشمگين شد و توصيه به قناعت را نپذيرفت . گفتگو و مجادلهء اين دو بدانجا انجاميد كه مرد ، زن را به جدايى تهديد كرد . امّا زن با اشك ريختن ، دل مرد را به دست آورد .
سرانجام بر آن شدند تا دست به دامان پادشاه بسيار بخشندهء خويش شوند . برايش تحفهاى برند و از درياى كرمش جرعهاى نوشند . چون بهترين چيزها براى اهل باديه و صحرانشينان ، آب باران بود ، مرد كوزهاى آب باران برگرفت و روانه شد . پس از پيمودن راه طولانى به بارگاه پادشاه رسيد . پادشاه با روى باز او را پذيرفت و چون از ماجرا و شرح حالش مطّلع گشت ، كوزهاش را پر از زر كرد و فرمان داد بر كشتى سوارش كنند و از طريق رود دجله روانهاش سازند . مرد عرب وقتى رود بزرگ دجله را ديد ، شرمگين شد و دريافت كه چه پادشاه بخشنده و بزرگوارى دارد كه
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 398
مساهمون: على اوجبى
ص٣٩٨